تبليغاتX
داستان کوتاه,مقاله,دستنوشته - داستان : ارضاء
دفترچه اش روی زانو فقط می نویسد.از در نیمه باز رو به کوچه، سوز سردی به داخل هجوم می آورد.خدا می داند چقدر طول می کشد تا دانه های برف به زمین می رسد.انتظارش زیاد طول نمی کشد.پشت در یک جفت پا ،همزمان محکم به زمین کوبیده می شود.سری پشم آلود با چشمانی وق زده و بینی قرمز از لای در نمایان می شود.مرد لحظه ای دست از نوشتن برمی دارد..سر بلند میکند و به آن طرف مات می شود.چرک های لای پیشانی اش نظرش را جلب می کند.دوباره سرش را پائین می اندازد و می نویسد.سر پشم آلود گردنش و بعد تنه اش را تا نیمه به داخل می کشد.با چشمانی حریص به همه جا سرک می کشد و مدت زیادی به مرد خیره می شود.مرد درست روبروی در ،سه کنج دیوار نشسته است.شال گردنش، تا روی بینی اش را پوشانده است.خانه نوساز است و گرم.مبله شده با آشپزخانه اپن.
بی تفاوتی مرد سر پشم آلود را با کولاکی از برف ،کاملا به داخل می کشد.پالتوی پشمی پوسیده اش قد کوتاهش را کوتاه تر نشان می دهد.با آن کلاه پشمی،سبیل پرپشت وریش های فرفری سیاه و سفیدش مثل یک گلوله چاق پشمی است.برف های روی شانه هایش را می تکاند.چند ثانیه بدون هیچ حرکتی به مرد نگاه میکند.بالاخره نیم قدمی به سمت شومینه بر میدارد.مرد همچنان سرش را پائین انداخته و می نویسد.یکی در میان به مرد وجلوی پایش نگاه می کند و به سمت شومینه می رود.دستانش را جلوی آتش می گیرد.کمی طول می کشد تا گرما از پوست کلفت دستش عبور کند.رنگ مردمکش تغییر می کند.دیگر توجه زیادی به مرد ندارد. می نشیند و پیتزاهای نیم خورده ی جلوی شومینه را تند تند می لمباند و هر از چند گاهی به مرد نگاه می کند.مرد مدتیست چیزی نمی نویسد.فقط به دفترچه اش خیره شده و لبخندی محو ، روی لبانش نشسته است.
فک پیرمرد از حرکت می ایستد.لقمه به دست، با چشمان گشاد شده آرام آرام به مرد نزدیک می شود.جلوی مرد زانو میزند.دستهایش را جلوی چشمان مرد تکان می دهد..مرد حتی پلک نمی زند..پیرمرد ناخودآگاه بلند می شود.به اطرافش نگاه می کند. دوباره به مرد نگاه می کند و به سمت شومینه می رود..جعبه پیتزا را می زند زیر بغلش  و به طرف در می دود.دستش که به سمت دستگیره ی در میرود از حرکت می ایستد.لحظه ای مکث می کند.بر می گردد طرف مرد.دست لرزانش را به طرف گردن مرد دراز می کند.شالش را از گردنش می کشد وعقب عقب به طرف در می رود.خودش را به داخل کوچه پرت میکند و می دود.
بالاخره قلم مرد می ایستد.هوای سرد درست به سمت او می وزد.دفترچه اش را همانجا می اندازد و بلند می شود.برف های پادری را می تکاند.در را هم که چهار طاق باز است،می بندد.شال گردنش را باز می کندو روی جالباسی کنار در آویزان می کند.می رود سمت شومینه و جعبه پیتزا را با مخلفاتش توی همان نایلونی که بود می ریزد و از روی اپن پرتش می کند سمت سطل آشغال.می خورد به دیوار و پخش میشود کنار سطل.
دندانهایش را به هم فشار می دهد.رگهای شقیقه اش بیرون می زند.مشتش را محکم روی اپن می کوبد.چشمانش را می بندد و ماهیچه های فکش را شل می کند.نفس عمیقی می کشد.کولهایش را می اندازد.به سمت شومینه می رود و خودش را روی راحتی رها می کند.

                                                                                 ۸۶ /۱۰/۲۱ (اراک)

پ ن : از دوستان دعوت می کنم مقاله ای که در پست بعدی زده خواهد شد را - که مرتبط با این داستان است - مطالعه کنند.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/11/13 و ساعت |