تبليغاتX
داستان کوتاه,مقاله,دستنوشته

فردا صبح که بیدار خواهی شد حتماً مثل هر روز چهار پنج دقیقه ای روی تخت می نشینی و به اولین جایی که چشمانت می بیند خیره می شوی . اگر زود خوابیده باشی بالاخره از جایت بلند می شوی , اما اگر خسته باشی , که کم هم پیش نیامده , خودت را روی تخت ول می کنی . اگر بیدار شده باشی اولین جایی که می روی دستشویی است . تنها زمانی که جلوی آینه می گذرانی موقع مسواک زدن است . مسواک زدن که نه , خمیر دندان جویدنت . طوری به آینه زل می زنی انگار باز هم آدم تازه ای را کشف می کنی . مثل همان تقی بنا با آن همه اهل و عیالش که از بالای داربست انداختی اش و فلجش کردی تا ترحم همه را برانگیزی . یا آن کارمند بانک که حساب هایش جور در نیامد و آخرش مجبورش کردی اختلاس کند یا این آخری الناز که به دستان خودش به خاطر فقط فکر خیانتی که نکرده بود ، کشتی .

وقتی بیرون می آیی چشمانت کاملاً باز شده و لبه ی آستین های بلند تی شرتت خیس است . به ساعت نگاه می کنی و سرعت وهوشیاری ات چند برابر می شود . لباس می پوشی و همزمان چیزی مثلاً به اسم صبحانه می خوری . درست وقتی که فکر می کنی همه ی کارها را انجام داده ای و آماده رفتن هستی ، یادت می آید که هنوز موهایت ژولیده و پریشان است . عین بچه ها که آماده گریه کردن هستند دستانت را به سمت پائین پرت می کنی و همزمان یک پایت را به زمین می کوبی . از این کارت دلت غنج می رود .چند دقیقه با آب و ژل با آن کلنجار می روی و باز هم مثل همیشه کلاه سیاه کشی که کنار جا کفشی افتاده بر می داری و روی سرت می کشی . لبه ی آنرا تا می کنی . بقیه موهای بلندت را میریزی پشت سرت و ریش های سیاهت که دو سال و چند ماه است نزده ای را شانه می کنی . بعد دستت را می بری زیرش و آنرا با لذت می خارانی . بالاخره بند کیفت را روی بارانی چروک طوسی ات می اندازی . جورابت را پیدا نمی کنی و همانطور کفش های مارک تیمبرلندت را به پا میکنی و از در بیرون می روی . اینها کارهایی است که فردا انجام خواهی داد .چند سالی میشود که این کارها را انجام میدهی.  من هم چند وقتی می شود که با تو آشنا شده ام . با آنکه ابراز علاقه شدید و هر روزه به من می کنی اما هنوز پیشنهاد ازدواج نداده ای . نمی دانم چرا ؟ ولی می شود از آن میز به هم ریخته پر از کاغذت که هیچ وقت اجازه نداده ای مرتبش کنم و یا از آن ساعت های تقریباً دقیق رفت و آمدت که اصرار داری بگویی نمی دانم « کی برمی گردم؟ کی میروم ؟ کی هستم ؟ » ، حدس زد .

هر وقت از آینده صحبت می کنیم از بی برنامگی و بهم ریختگی زندگی ات صحبت می کنی و همزمان به بیجامه چهار خانه ات که روی مبل افتاده نگاه می کنی و بعد سر بر میگردانی و از اپن آشپزخانه به ظرف های نشسته روی سینک ظرفشویی خیره می شوی. لبخند کمرنگی انگار از یادآوری خاطره ای گس به روی لبت می نشیند . تنها چیزی که هیچ وقت جایش را گم نمی کنی پاکت سیگارت و جاسیگاری هست . همیشه می توانی به یادآوری که آنها را آخرین بار کجا گذاشته ای . یادم است که گفتی از ترم اولی که فیلم نامه نویسی دانشگاه تهران قبول شدی , سیگاری شدی . خودت می گفتی که اگر سیگار نباشد نمی توانی چیزی بنویسی. ولی بارها دیده ام که موقع نوشتن سیگارت در جا سیگاری بدون آنکه پکی به آن بزنی خاموش شده است . شاید احتیاج به کمک داری تا تکلیف من و خودت را روشن کنی . دارم فکر می کنم اگر فردا صبح جورابت را در کفش هایت پیدا کنی یا بارانی ات را اتو کرده ببینی و یا اصلاً کلاهت را پیدا نکنی چه حالی پیدا خواهی کرد .

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/09/13 و ساعت |