تبليغاتX
داستان کوتاه,مقاله,دستنوشته

بانوی گرامی

امیدوارم ایام به کامتان باشد و هر گونه غم از شما گریزان.از اینکه جسارت نامه نگاری با شما را به خود دادم،شرمسارم.اما باور کنید چشمان آبی نافذ و جذبه حضورتان قدرت تکلم را از زبان قاصرم می ستاند.پس به ناچار مکنونات قلبی ام را روی کاغذ می آورم. شما بانوی پاک و سفید پوش زیستن را برایم مشکل ساختید در عین آنکه نفس بخشیدید.از آن شب که زیر طاق نصرت گلهای شب بو برای اولین بار زندگی را دیدم،تا به این لحظه آرامش از وجودم رخت بر بسته و ذره ذره ی وجودم در تمنای شما چنان در تب و تاب است که باری هر لحظه انگار آخرین دقایق حیاتشان است.

بانوی من_باز هم عذر مرا در مورد خطاب دادنتان بپذیرید_ هر روز و روزی هزار بار در رویاهایم جلویتان زانو میزنم،دستتان را میبوسم و سبد رزهای رنگارنگی را تقدیم حضورتان می کنم و تا می خواهم تقاضایم را بیان کنم به لکنت می افتم.و شما تا منظورم را می فهمید رو ترش میکنید و ابرو در هم میکشید.گلها را پرپر می کنید و به هوا می پاشید و بعد چنان قهقه ای سر می دهید که بند بند تنم می لرزد.در حال استیصال و زاری به پایتان می افتم که ببوسمشان و تضرع و بندگی ام را ابراز دارم.پا پس می کشید و من که به خاک افتاده ام تنها صدای خنده های مداومتان را می شنوم که دور میشوید.حتی توان برخاستن ندارم که گریه امانم را می برد و به یاد می آورم که اینها جز کابوسی در بیداری نیست.آه ای بانو چنان بزرگ و دست نیافتنی هستید که حتی در رویا نیز نمیتوانم تصور کنم تقاضایم را بپذیرید.

لحظه و چیزی نیست که شما را در ذهنم متبادر نکند.پیچش نسیم در شاخسار بید حیاط مرا به یاد خرمن موهای به رنگ روزگارم می اندازد.آبی آسمان مدهوشم میکندو برگ برگ گل سرخی که به فال شما پرپر می کنم، لطافت و سرخی گونه های پرحیائتان را به یادم می آورد.چنان که نمیدانم آخرین گلبرگ آری است یا خیر و آنقدر نا امیدم که میپندارم خیر است و دوباره همان کابوس تکرار می شود.

بانوی من شرح بیقراریم از عهده قلمم هم بر نمی آید.پس سخن کوتاه می کنم و به همراه این اساعه ادب، شیشه ی عمرم را هم به دستتان می سپارم تا یا آن را در صندوقچه ی امن قلبتان بگذارید یا آنرا بشکنید تا شاید به این سان ،قرار یابم.آه که نمیدانم تمام احساسم را چطور در کلمه جمع کنم و آنرا تقدیمتان کنم.

سرسپرده تان. . .

                                                                              ¤                                           ¤                                                ¤

- آخه دو نبش،طاق نصرت و شب بوم کجا بود؟ ما فقط یه طاق داریم اونم طاق خلاست.اصلا ببینم بیغ،تو آپارتمان شما بید بید؟

- چقدر بی کلاژی بابا.حالا این داف تیسه رو کجا دیدی؟

- تو کلاس

- الان درستش میکنم."از آنروز که در سیمای آن همه میز و صندلی و تخته و استاد برای اولین با زندگی را یافتم".تو خونه پرده که دارین؟ "وزش نسیم پرده ها را به رقص وا میدارد و حریر موهای به رنگ روزگارم را جلوی چشمانم میبینم که پران چون خیالم لحظه ای آرامش ندارد.

- ایول ،بچه ها میگفتن امامی.فقط این آخرشم درست کن که خیلی زابله.

-بیا "چشم انتظار لطفتان" با اینکه که نامه دادن خیلی زاکسه ولی با این تریپی که تو تعریف کردی میتونی تو ایکی ثانیه مخشو بزاری تو فرقون. فقط یه دو بار از روش بنویس چون ممکنه ای میش پاکه بزاره تو کاست و دفعه اول و دوم پارش کنه.

- جون تو یه هفتس تو کارشم.مگه میشه ازش ایسگاه گرفت؟ اگه این بگیره جفت شیش آوردم.نمیدونی چه ستونیه.چه قالپاقو سر سیلندری داره.هر وقت یادش می افتم یه دور با دست حساب میکنم.حالا بازم کارت داشتم کجا پاتوقی؟

- جلوی همین دانشکده ادبیات.فقط مانی فورگتت نشه که بد جور خمار جوئینتم.

- به قیفت نمیخوره.پونصد گفته بودی دیگه؟

-الله برکت.شعر ،تحقیق ،مقاله، چیزی خواستی تو دست و بالم هستا.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/07/20 و ساعت |