تبليغاتX
CUD
من هم بنا به سنت معلوف،مدتی که نمی دانم چقدر طول می کشد،اینجا نخواهم بود.اما نوشته ها و یادداشت هایتان همچنان خوانده می شود.

چرایی اش هم بی سوادیست و غور و مطالعه ی بیشتر.وقتی وارد کتابخانه ای با کتاب های متنوع و زیاد شدم، احساس شرم کردم از ادعایم در مطالعه ی زیاد.پس همین جا هر چه ادعا از من شنیدید، به نادانی ام ببخشید.

می روم که یاد بگیرم!

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 88/08/06 و ساعت |

سکانس اول - اراک،میدان معروف به سه راه - ساعت 8 صبح

دور میدان پیاده می شوم تا سوار ماشین های تهران شوم.راننده های خطی مسافرشان را می شناسند و وقتشان را با من تلف نمی کنند.برای همین اصلا طرفم نمی آیند.سوار پراید پسر جوانی می شوم.هنوز خیلی از شهر دور نشده ایم که می ایستد.پیاده می شود و صندوق عقب را باز می کند و از داخل آن چیزی بیرون می آورد.بطری آب است.صورتش را می شوید.مسافر پشت سری می گوید:هردوتون خوابتون میاد.بیا عقب بشین تا من حواسن بهش باشه.عقب می نشینم و خوابم می برد.نزدیک تهران که بیدار می شوم، مسافر عقبی پشت فرمان است و راننده کنار دستش خوابیده است.آخر کار هم با راننده برای یک بیزینس کوچک، کارت ویزیت رد و بدل می کنیم.

سکانس دوم - مترو، ایستگاه سبلان -  ساعت 12 ظهر

در کمال تعجب می توانم روی صندلی خالی، کنار مردی که بچه ی کوچکی دارد بنشینم.کودک بی تابی می کند و آرام ندارد.اما تا پدرش او را به سمت من می گیرد ساکت می شود و زل می زند به من.کمی بعد دست های کوچک سفیدش را رو شانه ی من می گذارد.در واقع تی شرتم را چنگ می زند.کمی برایش ادا و اطوار درمی آورم.اما کودک هیچ عکس العملی نشان نمی دهد و فقط نگاه می کند.ایستگاه امام خمینی باید خط عوض کنم.از کودک خداحافظی می کنم .نمی دانم بعدش گریه کرد یا نه.باز هم خوش شانس بودم . این دفعه روبروی پسر بچه ی ناز و کپل، با چشم های سیاه درشت مثل مادرش، موهای بور احتمالاً مثل مادرش و دوتا دندان ریز خوشگل که از پائین درآمده بود.پسرک ورجه وورجه می کند و مادرش را حسابی کلافه کرده است.پسرک به همه طرف چشم می چرخاند که ناگهان روی من کلید می کند و شروع می کند به خندیدن.لپ های آویزان.لب های قرمز کوچک، دندان های سفید به همراه آن چشمها، ملاهت و معصومیت فوق العاده ای به کودک داده است.نمی دانم من خنده دارم یا احتمالا بوی پودر بچه یا شیر خشک می دهم که امروز بچه ها به من علاقه مند شده اند.ولی باور کنید ادکلن من (دان لپ) است.شروع می کنم با پسرک درد و دل کردن.او از پوشکی که سفت بسته شده می گوید و من از نیامدن دوستم.او از پستان های کم شیر مادر گله می کند و من از خستگی راه.بی خیال گله گذاری می شویم و برایش یک جوک خردسالانه تعریف می کنم که از خنده غش می رود و توجه همه را به ما جلب می کند.مردم با تبسمی بر لب به کودک نگاه می کنند.مادرش هم کلی ذوق پسرش را می کند و نگاهی از سر تشکر به من می کند.من هم سری تکان می دهم یعنی قابلی نداشت.ایستگاه مصلی. صدای بلند گو ما را از خلسه ی راحت خیال بیرون می کشد.کودک زیبا را به خدا می سپارم و پیاده می شوم.

سکانس سوم – خروجی مترو، داخل محوطه نمایشگاه – ساعت 1 بعد از ظهر

اول نقشه ی نمایشگاه که امسال پیشرفت کرده است و سه بعدی شده است.والبته خیلی کلی فقط نوع ناشران را مشخص کرده است.تا گام به سمت غرفه ها می گذارم آب معدنی ها و ساندویچی ها و بستنی فروشی ها و...  اول یادم می اندازد که وقتش است و بعد یاد آن گزارش تلویزیونی چند سال پیش می افتم که یکی در جواب سوالی در مورد کیفیت نمایشگاه گفته بود: خوبه ولی یه خورده باید سیب زمینی سرخ کرده و بستنیش بیشتر بشه.

البته اول وجود و بعد اگر پولی ماند فرهنگ.بعد از ناهار بلا فاصله به سمت غرفه ها می روم.شاهکار امسال نمایشگاه فرهنگی کتاب، موکت موشک  ماهواره امید است.والبته حضور حداد عادل.می روم جلو و می گویم:آقا یک فکری به حال فرهنگ بکنید.ادبیات که سانسوری نمی شود.کاش آنقدری که برای ارزش هاتان ارزش قائلید، برای آزادی هم ارزش قائل بودید.باور کنید قیمت آزادی خیلی بیشتر از چند تا فحش و فضیحت و بی جنبه بازی است. از توهم که بیرون می زنم یکراست به سمت راسته ی ناشران معروف می روم.بروشور کتاب های منتشر شده را می گیرم و به استراحتگاه  که از تازه واردین نمایشگاه است می روم.کتاب هایی که می خواهم علامت می زنم.امسال علاوه بر نویسنده یا مترجم کتاب، قیمت آن هم در انتخاب تاثیر گذار شده است.این جاست که باید گفت هر سال دریغ از پارسال. عده ای از دوستان، نمایشگاه کتاب را در چند سال اخیر تحریم کرده اند. ولی نمی شود این اندک را هم نادیده گرفت.بگذار برگزار کنندگان حالش را ببرند که امسال فلان قدر بازدید کننده داشتیم و فلان قدر فروش و فلان قدر عنوان جدید.

بعضی از کتاب هایی که خریده ام خوانده ام و فقط می خواهم آن ها را در کتاب خانه ام داشته باشم.سرعت عمل فوق العاده ای به خرج داده ام و ظرف کمتر از سه ساعت دارم نمایشگاه را ترک می کنم.برای منی که چند وقت دور از تمدن بودم دل کندن از جمعیت و مردمی که جدا و کنار هم به بهانه ی دوست داشتنی به نام کتاب جمع شده اند، آسان نیست.با ولع نگاهشان می کنم و به حرف هایشان گوش می دهم و سعی میکنم روابطشان را حدس بزنم.

سکانس چهار – مترو – ساعت 4 عصر

تا امام خسته و در حسرت دیدار دوستی عزیز، سرپا می ایستم تا جای خالی باز می شود و می نشینم.اما همین موقع دو پیرزن هم وارد قطار می شوند که بدجور روی وجدانمان مشت و لگد می زنند که دو نفر روبروی من بلند می شوند و آن ها می نشینند.به یکیشان که جوانتر بود می گویم: خدا خیرتان بدهد.داشتم از وجدان درد می مردم.خندید و گفت:این جور موقع ها چشم هاتو ببند.گفتم:اونوقت زجر نشستن با خستگی ایستادن تفاوت زیادی نمی کنه.

البته چیزی که باعث شد آن دو نفر زودتر از من بلند شوند این بود که پیرزن اولی به محض وارد شدن به جای آنکه به دنبال صندلی خالی بگردد به چشمان کسانی که نشسته بودند نگاه میکرد.انگار وظیفه ی ماست که بلند شویم.زورم آمد به کسی که لطف ما را وظیفه می داند کمک کنم.

سکانس پنج – ترمینال جنوب – ساعت 5 عصر

به همان ترتیبی که آمده بودم  بر میگردم. و ساعت 7:30 به منزل رسیده ام.

سکانس آخر -  صفحه ی سیاه و سفید به سبک فیلم های صامت که دیالوگ ها را می نوشتند.

نتیجه گیری اخلاقی:

نمایشگاه کتاب هر چقدر هم که بی کیفیت باشد و وسطش ماهواره امید کاشته باشند، شما بروید.حد اقلش یکدیگر را می بینیم و چیبس و ساندویچی کنار هم می خوریم.یا دست کم می توانیم یک جلد حافظ یا مثنوی بخریم، تا به سوادشان نرسیده که سانسورش کنند.یک وقت دیدید نایاب شد.

دستاورد نمایشگاه کتاب 88

-         تخفیفات به اندازه ی کرایه ی رفت و برگشت که هیچ به اندازه تناولات هم نشد.

-         8 عنوان کتاب خریداری شد.

-         پیشرفت فوق العاده در درک زبان.طوری که کودکان مشتاق هم صحبتی من شده اند.

-         احتمالا یک بیزینس کوچک

 

 

عوامل

نویسنده وکارگردان: راوی

دستیار کارگردان: محیط

فیلم بردار : راوی

بازیگران:

 نویسنده،کودک اول،پسرک،مردم، دو جوان، دو پیرزن

 

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 88/02/28 و ساعت |
۱- به بازی می گیرد دست غارتگر باد، شرابه موهای سیاهش را در میان نوارهای طلایی،آبی،قرمز و سبز آویخته که روی پوست سرخ و نازکش روانند.گوشه ی چین دامن بلندش به نوک انگشتان شصت و سبابه ی دست چپ و سر و گردن به همان سو متمایل.لبخند لبان شرار انگیزش موزون و متقارن نشسته بر پهنای صورت گردش و خالی سیاه بالای لبش سمت چپ که فقط هست برای نشان دادن سفیدی پوستش.و چشم ها، مستانه خمارند در پناه ابرو های کمانی.

۲- و آنگاه که از درگاه تو برگشتم نه در اندیشه ی وسوسه ی انسان بودم و نه در اندیشه ی نافرمانی ات.بلکه چنان از خوب بودن متنفر گشتم که عرش کبریایی ات با آن همه وسعت و عظمت و جاه و جلال، مرا سخت در خود می فشرد.آنگاه بود که تو به پاس آن همه عبادت، انسان را برایم خلق کردی.پیامبرانت و آن معدودی که به ظاهر سر به فرمانم نبردند، جز فریبی برای انگیزه ی تلاش بشر برای خوبی نبود.و اگر اینک جهانی که به من صله کردی هنوز نشانی از تو دارد، نه از سر نتیجه ی تلاش نوع انسان، که از خواست من برای سپاس ایزدمنان است.

۳- در اندیشه ام درختی می بینم نشسته بر تپه ای سبزه هایش به زردی میزند.درخت شاخ گسترده و سایه انداخته بر پیرامونش.خورشید است که کم کم سرخ می شود و فروکش می کند پشت درخت .زیباست.اما این تصویر با هجو خشونت،فقر و نکبت،حماقت و دور دستی سعادت، لبخندی تمسخرآمیز بر لبانم می نشاند.سعادت برای ما همین قاب است. ولی برای یک پیرمرد، تکیه دادن به درخت و زل زدن به دورترین منظره است.و برای یک زوج جوان ، بوسه بازی های پر اضطراب و ترس از نگاهی در اطراف.وبرای یک دختر بچه نشستن روی تاب آویزان از درخت.ولی برای همه،من،شما،پیرمرد،دخترک و زوج جوان، سعادت همان تصویریست که هر روز گرد و غبار از رویش می تکانیم.نه.این هم حتی اشتباه است.سعادت جرات است.جرات پا گذاشتن به قاب.

۴- به نگاه دو چشم در چشمانش.همراه با آهی که انگار روحش را از بدن با خود به خارج می برد، آغاز می شود.پیاده رو، تنگ و پر.تنها دو چشمی که خیره است به کف استاده،که نه.نشسته بر دل مسیر.تلاطم است و همهمه.پیاده رو تاب آن همه را ندارد.دست دو چشم کفگیر شده جلوی جوب آدم.همراه با زمزمه ای که می خراشد روح.انگار که می خواهد نقب بزند بر آن یا شاید بترکاند دمله های چرکی اش را.اما مردم تا ارتفاع یک متری کورند.آنچه دیده می شود کپل های لرزان است و بس.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 88/01/10 و ساعت |
 

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
منی که دل از کف داده در تماشای یک شبم
برآشفته ز اندیشه های نافرجام،
نگریسته در رخ مهتاب،
گداخته در هرم التهاب یک تبم
با من بخوان امشب ای فاخته
امشب که چنین، هجوم غم به من تاخته
صبوری ز جانم برفت و شکیبم ز دل
شنیدم کسی گفت، زندگی را باخته
هر چه خواهید صدایم کنید
مست،دیوانه،عاشق خطابم کنید
ولی من آن جغد ماه پرست شبم
شما را به آفتاب دعایم کنید

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 87/11/09 و ساعت |
                                                      مردم مظلوم غزه حمایتتان میکنم.

بحث با دوست عزیزم "علیمهر" باعث شد قانونم را در مورد داستان زدن صرف در  وبلاگم و گفتن حرفهایم  فقط با داستان را بشکنم.گرچه شاید روزی در داستان هایم هم این را ببینید.این جواب تلنگری است که علیمهر عزیز به من زد در مورد این که من برای دفاع از مظلوم چه کرده ام والبته دلیل اصلیش دفاع از شرف انسانی و اعلام انزجار از جنایت های غزه بود.ولی نه زیر لوای جریان های تبلیغی سیاسی حاکم بر جامعه ما از سوی نظام و نه تحت تاثیر جو.بلکه دفاع از مردم غزه در اینجا به علت استفاده از ابزاری(تنها ابزاری) به نام وبلاگ است، غیر از آنچه سیاسیون محیا کرده اند است.

در زیر بحث های انجام شده بین من و دوست عزیزم علیمهر را به ترتیب توالی آن می آورم.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 87/10/22 و ساعت |

 

در نگاه اول شاید خیلی عادی به نظر بیاید.ولی اصلا اینطوری نیست.او یک کودن است.البته به این راحتی ها نمی توانید این را بفهمید.چون قیافه ی مصممی دارد، کم حرف می زند و خوش پوش و تا حدی می توان گفت مرد جذابی است.فقط موقعی که در یک موقعیت حاد قرار می گیرد، متوجه می شوید کودن است.منظورم از یک موقعیت حاد یک موقعیت اکشن نیست.نه، اتفاقاً او در این موارد خیلی خوب رفتار می کند.منظورم بیشتر صحنه های احساسی  است.در این مواقع عکس العمل هایش واقعا آدم را دیوانه می کند.مثلا همین چند وقت پیش نشسته بودیم روی راحتیِ قهوه ای سوخته ی چرمی اش که انگار همه ی آپارتمان خالی و سفیدش را با آن موزائیک های سردش، پر کرده است.بدون این که حرفی به هم بزنیم، پشت سر هم سیگار می کشیدیم و زل زده بودیم به LCD بزرگِ سیستم صوتی و تصویریش که همین طوری وسط اتاق چیده شده بود.یک کلیپ خارجی داشت پخش می شد.مردی که معلوم شد خود خواننده است، یک تابلوی دست نویس دستش گرفته بود که رویش با خط قرمز درشت نوشته شده بود (( مرا در آغوش بگیر)).همین طور در پیاده رو ها و میدان های شهر تابلو را بالای سرش نگه داشته بود  و به طرف مردم می رفت.خیلی ها اخم می کردند، راهشان را کج می کردند، فحش می دادند، مسخره اش می کردند.ولی خیلی ها هم بغلش کردند.آن هم با چه شور و اشتیاقی.حتی می دویدند و می پریدند بغلش.انگار که مدت ها همدیگر را ندیده باشند. یا مدت ها در منطقه ای دور افتاده زندگی کرده باشند و حالا با دیدن اولین انسان ، هیجان زده شده باشند.

no money,no love,no sex. واقعا دیدنی بود.پیر، جوان، زن، مرد، بزرگ، کوچک، سیاه، سفید.انگار خواهر و برادرباشند، یکدیگر را بغل می کردند و صمیمانه می خندیدند.درست وقتی یک دختر بچه ی موبور خوشگل دست مادرش را ول کرد و به طرف مرد که زانو زده بود و دست هایش را باز کرده بود، دوید، دیدم صدای هق هقش با سرفه هایِ از دود سیگارِ پریده توی گلویش بلند شد و همراه مرد خواننده که حالا دخترک را محکم بغل کرده بود و با چشم های گریان داشت می خندید، زانویش را جمع کرد توی شکمش، آرنج هایش را گذاشت روی آن ها و دست هایش را گذاشت روی گوش هایش و زار زار شروع کرد به گریه کردن. تصورش را بکنید. درست است که صحنه ی تاثیر گذاری بود ولی این دیگر زیاده روی بود.این قدر عصبانی ام کرده بود که متوجه نشدم نصف فیلتر را هم کشیده ام.شاید فکر کنید او آدم حساسی است.ولی همین جاست که می گویم او کودن است.چون همین آدم وقتی خواهر زاده اش رفت زیر ماشین و با آن وضع فجیع مرد، نه تنها یک قطره اشک هم نریخت، همان بعد از ظهرش برگشت سر کارش.واقعاً توی کارش مانده ام.او یک عقب مانده ی احساسی است.شاید باورتان نشود تا حالا با دوست دخترش در مورد س.ک.س صحبت نکرده است چه برسد که با او بخوابد.آن هم کی، الهه ی س.ک.س که حشر از چشم ها و موهای خرمائی فرفری اش می ریزد.دختره ی خل وضع هم نه اینکه از س.ک.س بدش بیاید، بر عکس چیز های زیادی در باره اش شنیده ام، ولی فکر می کند با یک فرشته دوست شده که او را فقط به خاطر خودش دوست دارد و در حالی که عشق و حالش جای دیگریست، بقیه اوقاتش را خانه ی رفیق ما پلاس است.اما من فکر می کنم دوست من هم می داند ولی عقده ی دوست داشته شدن دارد.زیاد توی کارشان نیستم ولی خودش بارها گفته خیلی ها واقعاً دوستش دارند اما تا به حال کسی عاشقش نشده است.این هم یکی دیگر از آن کار هاست که باعث می شود بگویم کودن است.او می تواند به راحتی با دختر ها رابطه برقرار کند ولی نمی تواند کسی را عاشق خودش کند.همه ی اینها واقعاً دیوانه کننده است.بد جور لجم را در می آورد.او پر از تضاد است.اصلاً عاشق تضاد است.گاهی آن قدر به اطرافش اهمیت می دهد که آدم را کلافه می کند و درست موقعی که باید، بی تفاوت از کنارشان رد می شود. دقیقاً برعکس من. من واقعا دوست دارم همه چیز خوب و نرمال باشد.هر چیزی درست سر جای خودش.بدون حتی یک ذره انحراف.از بچه ها متنفرم.از عقب مانده های ذهنی متنفرم.از آدم های ساده و بی شعور بدم می آید.از اینکه به جای صبح به خیر بگویند خسته نباشی بیزارم.از این همه تعارفات الکی بیزارم.خیلی ها به خاطر این چیز ها از من ایراد گرفته اند.ولی از این بابت اصلاً نگران نیستم.حتی نمی ترسم که بگویم هیتلر را به خاطر کارهایش می پرستم.دنیا باید به همچین آدم های فرصت می داد.در مقابل این افراد کافیست عالی باشی و بگذاری کارشان را بکنند.اما این پسر چیز دیگریست.وقتی همه ی این کارهایش با آن دل زدن های وسط گریه اش جلوی چشمانم می آید، واقعاً شاکی می شوم.کفرم را در می آورد. مخصوصاً صدای گریه اش. یک کودن احساسی اصیل. حسابی لجم را در آورده.فکر کنم به خاطر همین دیگر نفس نمی کشد.خیلی حرصم را درآورده بود.با ید یک جوری صدای اعصاب خورد کنش را قطع می کردم.هیچ امیدی به درست شدنش نبود.بد شکل گرفته بود. اگر یک دست یا پا نداشت و یا کور و لال بود، قابل تحمل تر بود.دیگر به کل، از کنترل خارجم کرد.فقط وقتی دست هایم را از دورگلویش برداشتم فهمیدم چه اتفاقی افتاده.جوری چشم هایش از حدقه بیرون زده بود و باز مانده بود که انگار باورش نمی شد.از گونه های خشکیده و ته سیگار های خاموش شده مان معلوم بود که خیلی وقت است روی سینه اش نشسته ام. ناخن هایش با خراش های موازی دسته مبل چرمی را پاره کرده بود.شما هم اگر جای من بودید حتماً همین کار را می کردید.شاید ناخودآگاهم بود که این کار را کرد.به هر حال سرزنشش نمی کنم. اصلاً برای خودش هم بهتر شد .با مردنش به دنیا کمک کرد بهتر شود.کار درستی بود. بهتر شد.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 87/10/07 و ساعت |
  

                                                                  وب سایت پاتوق ادبی

                                                          هر چهارشنبه با چند بخش به روز می شود.

این روزها آسمان را خاکستری رنگ می کنند،

سهم من از آن،

یک تکه ی بارانیست.

 

قرمز قرمز سیاه

دو سه تا روزنامه ی دیگرو بستن .دو سه تا دیگرو بستن. یکی میگه و رد میشه. جلو دانشگاه شلوغه. عین فیلمای 57 . بازوی لاغرشو به طرف خودم میکشم . نگاهشو از تعقیب اون صدا بر میداره و با اخم نگام میکنه . انگار یکم دردش اومده . دستامو شل می کنم. بهش میگم کنارم بمونه. تو شلوغی نمیشنوه .دادمیزنم هیچ جا نمیری ، همینجا پیش من میمونی. هر موقع پلیس یا بسیجی چیزی دیدی ، فقط برو تو دانشگاه. مثل کسی که بغض کرده باشه میگه " خوب بابا" و خودشو از تودستام بیرون میکشه . هر چی بهش گفتم نیایم، قبول نکرد. همه این سال اولیا کلشون بو قرمه سبزی میده. سال اولیه دخترم که نوبره .

همکلاسیام دورو برمن . میگن مواظب باش. مأورا اومدن  ایستادن اون جلو . یکی دو نفر تک و توک شعار میدن.  بهش میگم نمیخواد بری . میگه" پس کی باید بره" . میگم من همه این راهها رو رفتم . فردا تبت می خوابه ، خودت کلی به خودت فحش می دی . براق میشه و میگه" تو واسه چی اینجایی ؟" تا میگم واسه تو ، نرم میشه . دستمو میگیره و جوری که انگار همین الان می خواد زار بزنه میگه" به خاطر من نیا، به خاطر عدالت بیا ، به خاطر مردمت . به خاطر وظیفت بیا" . تنش اونقدر گرمه و چشاش حالتی داره که دیگه نمی تونم بگم همه این حرفا فردا برات بی معنی میشه ،تنها چیزی که معنیش عوض نمیشه مائیم . به خودمون فکر کن . انگار از تو نگاهم میخونه که میگه "منم .... ولی تو این راه هر کس باید بهایی بده . عدالت و آزادی مفت بدست نمیاد" دلم نمیاد بگم لعنتی چرا من ؟ "

از چند تا از بچه های قدیمی آمار گرفتم . امروز قراره یه خورده شلوغ کنن و تا خیابونای اطراف برن . از قبل بهش گفتم جلو نمیریم . پشت سربچه ها میمونیم و هر موقع شلوغ شد ، بر می گردیم توی دانشگاه. کم کم سه چهار نفر با هم شروع می کنن به شعار دادن . بقیه هم دور شون جمع میشن . تند میکنه که بره. به موقع مچ دستشو میگیرم . بر میگرده و طوری نگام میکنه که میخواد بزنتم .گردنمو کج می کنمو یه وری نگاش می کنم. با صدای کلاه قرمزی میگم قول دادی ، قول دادی . تو که نامردی نمیکنی ؟

اخمش میشکنه و میزنه زیر خنده . انگشتای باریک و زردشو میگیره جلو دهنش و از شدت خنده خم میشه . آروم آروم میاد کنارم وامیسته و شونشو بهم تکیه میده. اگه بخندونمش به ضررم میشه . خودش نمیدونه وقتی دو تا چال میوفته دوتا گوشة لبای باریکش وگونش میره بالا و چشاش کشیده تر میشه، هر چی بخواد نمیتونم بگم نه. یکدفعه صدای جیغ و فریاد بلند میشه نگاه میکنم طرف مأمورا . و ایستادن. بچه ها یه طرف دیگه معلوم نیست با کی درگیر شدن . برگشتم که بگم بریم، دیدم نیست .دلم هری ریخت . سه چهار قدم به همه طرف دوئیدم. در دانشگاهو گم کردم . طرفی که سر و صدا بلند بود ، چند تا چوب و چماق تو دستایی که که کلفتی ساعدشون اندازه رونم بود با آستین های سیاه بالا زده ، بالا و پائین می رفت . بچه ها بودن که یکی و دو تا با سرو کله خونی یا لنگ لنگان میرفتن سمت در دانشگاه . یکی دو نفر که از جمعیت اومدن بیرون دیمش با قد 165 سانتیش بالا و پائین می پرید و فحش می داد و می خواست بزنتشون .یکهو دیدم بغل دستیشو زدن . برگشت زیر بازوی پسره رو گرفت . زورش نمی رسید بلندش کنه . دوئیدم طرفشون .دست پسره رو انداختم دور گردنم . دست انداخت زیر اون یکی بازوی پسره و زیر چشمی نگام کرد و لبخند زد . کشون کشون داشتیم می بردیمش طرف دانشگاه . بچه ها تعداد شون کم شده بود .دیگه نتونستن مقاومت کنن. همشون برگشتن طرف در چند تاشون ازمون جلو زدند . تند کردمو و هر دو تاشونو دنبال خودم کشوندم . درست جلوی در دانشگاه اشک آور زدن. دو قدمی که از در رد شدیم ، پسره سبک تر شد . نگاه کردم طرفش. نبود. برگشتم. با صورت افتاده بود رو زمین. پسره رو ول کردم و دوئیدم طرفش. مامورا که سبزی لباسشون به سیاهی می زد، از در رد شده بودن و فقط میزدن. میرم بالا سرشو برش میگردونم. مقنعش عقب رفته و از لای موهای سیاهش خون روی صورتش میریزه . بلندش میکنم. سبک تر شده. سرش ار رو دستم عقب می افته . پاهشاشو از رو اون یکی دستم آویزون میشه . اشک همینطور از چشام میریزه رومانتوش . گلوم میسوزه . میدوئم طرف بچه ها . یه چیزی میخوره پشت زانوم . پام خم میده. یکی دیگه میخوره تو کتفم . خم میشم و آروم میزارمش زمین . یهو انگار چسب داغ ریخته باشن روسر و صورتم ، سرم تیر میکشه و همه پوستم گز گز میکنه . سرتاپاش قرمز میشه. هر چی دست میکشم روصورتش ، رودستاش ، رولباسش ، قرمزیش نمیره.دست و بال خودمم قرمز شده . بچه ها صدام میزنن . اونام قرمز شدن . همشون قرمز شدن. ساختمون دانشگاهم قرمز شده. برگ درختا، آسمون ، همه چی ، همه چی قرمز شده. آسمون از قرمزی کم کم داره سیاه میشه ، سیاه میشه ، سیا..

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 87/08/09 و ساعت |
 

 

 شما ای یاران از بند گریخته،

قسم به شِکوه ی دیدار

که این بیرون چیزی برای جنگیدن نیست

نیزارهای خشک لایق سوختنند

ای کبک های خرامان

فرزندان خود را فراموش کنید

در بهاری دیگر،

در خاکستر،

کودکان تازه از تخم های خود

سر بر می آورند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 87/06/13 و ساعت |
 

چند وقتی هست که خودش را از من قایم می کند.همیشه از من فراریست.تا مرا می بیند راهش را کج می کند.در محله هایی که ما زندگی میکنیم راه دررو زیاد است ولی با این حال نمی شود،چیزی را برای مدت زیادی پنهان کرد.هر وقت میخواهم از کنارش رد شوم پشتش را به من میکند و با صدای بلند تر با دوستانش حرف می زند.انگار بخواهد صدایم را نشنود.ولی من که چیزی نمی گویم!هیچ وقت چیزی نگفتم.من همیشه با او موافق بودم.موافقت هم که اعلام کردن نمی خواهد.اصلا آدمها فقط وقتی مخالفند ،حرف می زنند و حرف می زنند.
اما خوب میدانم چطور کاری کنم که خودش را از من قایم نکند.کافیست یکی دو بار چادرم را پرده کنم تا چشمش به برجستگی سینه هایم از پشت بلوز استرج بی افتد.آنوقت است که می افتد به موس موس کردن و من میتوانم دوباره تا پایان انزالش،داشته باشمش.می توانم موقعی که تند تند نفس می زند و دندانهایش را به هم فشار می دهد،از کنار شقیقه هایش دست در موهای خیس عرقش بکنم و زل بزنم توی چشم های آبیش که انگار دارد به آنور من و تخت و آن پائین ها نگاه می کند.شاید حق دارد نسبت به او چیز قابل دیدنی نیستم.به گوشه چشمش که می رسم،تازه می توانم امتداد ابروهای کشیده اش را تعقیب کنم و نگاهم آرام آرام بلغزد روی گونه هایش.بعد هم برای اینکه بغلش کنم،دوسه بار آه و اوه الکی راه می اندازم،لبهایم را غنچه می کنم و دستانم را از گردنش آویزان میکنم.
اگر بدانم ذره ای دنبال عشق و عاشقی هستی،قیدت را میزنم.این همیشه آخرین جمله اش است. و همین باعث می شود در زمان کمی که دارمش مجبور باشم نقش بازی کنم.البته دقیقا نمی شود گفت نقش بازی کردن است.چون در واقع دارم حظ می برم از او و از همه ی آن لحظه ها.شاید برای همین است که نفهمیده هوس به تنهایی باعث نمی شود که اینطور در اختیارش باشم!من هم گله ای ندارم.اصلا خوب است که نمی فهمد.انگار عاشق یک توله سگ شده ای و می خواهی برای اینکه همیشه کنارت باشد،یک تکه استخوان جلویش بی اندازی.این را از دقت در رفتار توله سگ برادرم فهمیدم.این توله سگ معشوقه ی برادرم است و آئینه ی دق مادر با تکه کلام معروفش"آبرو تو در و همسایه برامون نگذاشتی".
فکرکنم دقیقا همین طور است.منتها توله سگ من خیلی با هوش است.هیچ وقت زل نمی زند توی چشمهایم و فقط موقعی حاضر است با من صحبت کند که بخواهم خبر خالی بودن خانه مان را بدهم و یا اینکه بگویم می توانم زنگ آخر خودم را به مریضی بزنم و بیایم مغازه اش تا برویم پشت پستو.یکبار در آن معدود دفعاتی که حرف می زند گفته بود دختر ها موجودات بی شعوری هستند که به راحتی دوستت دارم های پسر ها را باورمی کنند و حاضرند هر کاری به خاطر آنها بکنند.با این حرف هم داشت به من هشدار می داد و هم افتخار می کرد چیزی که از دختر ها می خواهد، مستقیما می گوید.اما دارد خودش را گول می زند.حد اقل در مورد من که این طور است و با آنکه می داند،باز هم می گذارد ادامه بدهم.
اگر وقتی توله سگ ها دارند با ولع استخوانشان را لیس میزنند و هر چند وقت یکبار سرشان را بالا می آورند و هاپ هاپ می کنند،به سرشان دست بکشی و عاشقانه نگاهشان کنی،ناگهان انگار معمای هستی را فهمیده باشند چنان استخوان برایشان بی ارزش می شود که حاضرند تلافی همه ی فریبی را که به خود داده اند،سرت خالی کنند.ولی اکثر مردم این عصبانیت را به حساب مزاحمت برای غذا خوردن سگ می گذارند.
توله سگ من شاید به خاطر این از من فراریست که آخرین دفعه،وقتی دست در موهایش کردم یادم رفت که او دوست دارد برایش نقش بازی کنم.با پشت انگشتانم گونه هایش را نوازش می کردم که ناگهان متوجه شدم از حرکت ایستاده.لبهایش را به هم فشار می دهد و استخوان فکش برجسته شده.بدون اینکه کارش تمام شده باشد بلند می شود و می رود و من هستم که مشتم را روی تخت می کوبم.اما زود یادم می افتد که من شکایتی ندارم.همین هم برای من کافیست.باید صبر کنم تا توله سگم دوباره مشتاق استخوانش شود.کمی طول می کشد تا دوباره به من اعتماد کند.یا در واقع طول می کشد تا دوباره خودش را گول بزند.می دانم که بر می گردد چون که توله سگ ها دوست دارند که کسی پشم های فرفری روی پیشانیشان را به هم بریزد.حتی اگر در آن لحظه دارند به شدت پارس می کنند.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 87/05/19 و ساعت |

 

آخرین باری که دیدمت یادم نمی آید آفتاب بود یا مهتاب.اما تو ابری بودی.پشت کوچه باغ_ (علی مصفا) بود.چنارا انگار یکور کرده بودند روی چینه کاهگلی.برگاشون که ریخت،رنگ به رخشون نموند.سفید سفید شدند،مثل روز اولی که کاشتنشون.آب تو جوب وسط کوچه سنگین میرفت.از رنگ نقره ایش معلوم بود تیز شده.نگاش که میکردی لرزت میگرفت.

دستمو انداختم گردنت.کولتو انداختی و دستم ول شد تو هوا.احساس کردم میخوای عق بزنی ولی خودتو نگه داشتی. نزدیکای ته کوچه چنارا تموم می شد ولی چینه تو سری خورده ،پر از چروک و ترک ادامه داشت. ایستادی دستامو گرفتی تو دستت. گرم بودند . اما چشمات آروم و قرار نداشتن. شروع کردی به حرف زدن.آهنگ حرفات آروم بودو ملتمسانه.نمیدونم چی میگفتی اما لحنت هول تو دلم مینداخت.حرفات که تموم شد دستات کردی تو جیب مانتوت و براقش شدی ببینی من چی میگم. وقتی دیدی دارم مثل گاوا فقط نگات میکنمو به جای نشخوار دارم بهت لبخند میزنم، اول برگشتی و روتو کردی اونور .نفسای عمیق می کشیدی ولی آروم نشدی.دوباره روتو کردی طرف من.دستاتو تو هوا اینور و اونور میکردی. انگار داشتی داد میکشیدی.چشمات با سرعت از مردمک یه چشمم میرفت رو چشم دیگم و برمیگشت.وقتی تبسمم محو شد انگار فکر کردی فهمیدم چی میگی ولی من فقط ترسیده بودم.

هنوز چشات دودو میزد.خیالت راحت نبود، ولی چاره ای نداشتی.یهو برگشتی. موهای مشکیت از زیر شال تاب خوردو نشست روی شونت.چند قدم آروم رفتی.یکدفعه انگار نیرویی گرفته باشی تند کردی.دنبالت راه افتادم.فهمیدی. ایستادی. با انگشت نشونت به من اشاره کردی که یعنی همونجا وایستم. وایستادم. از این ور جوب یه قدم بزرگ برداشتی و رفتی اونور جوب کنار چینه.با نگام دنبالت کردم. درست روبروی همونجایی که از جوب پریدی،چینه ،قد رد شدن یه آدم شکسته بود و ریخته بود و دوباره ادامه پیدا میکرد تا ته کوچه. رفتی و رفتی تا ته کوچه.پیچیدی به چپ و ناپدید شدی.

 تا چند دقیقه جرات نکردم دنبالت بیام.وقتی هم اومد و رسیدم ته کوچه دیگه رفته بودی. خواستم منم همونطرفی بیام ولی پیچیدم به راست. این طرف باغهاش کوچه نداشت،چینه نداشت،جوب نداشت،چنارم نداشت. فقط همه ی برگهای چنار سبز سبز اونجا فرش شده بود.هر چند قدم که برمیگشتم و پشت سرمو نگاه میکرد، گله گله گلهای قرمز داشتند روش در میومدند.

 

 

پ ن ۱ : این یه داستان قدیمیه که قصد دارم بازنویسیش کنم.ولی قبلش میخوام نظرات شمارو بدونم.

پ ن ۲:  در قسمت پیوند ها دو صفحه ی جداگانه شامل همه ی داستان های من در وبلاگ پاتوق ادبی و وبلاگ فیلتر شدم،اضافه شده است.نقداتون برام خیلی مهمه

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 87/04/21 و ساعت |
ـ اَه

ـ باز چی شده؟ اینارو چرا پرت میکنی وسط خونه؟

ـ آخه این عروسک چیه واسم خریدی؟ همه مسخرم میکنن

ـ غلط میکنن مسخرت میکنن.عروسک به این خوشگلی. چشه؟ ببین چه گیس بافای خوشگلی داره.دماغشو نگا،قد تربچه.ببین همش داره میخنده.دامنشو نگا.سبز ِ سیاه ِ خال خالی مثّه گاو عمو گل باقالی.

ـ نخیرم. اصلا چرا از اون عروسک باربیا که شمیم داشت واسم نگرفتی؟ دیگه هیچکی از این عروسکا نداره.

ـ ببین وقتی بغلش میکنی چقدر نرمه.تو میتونی عروسک شمیمو اینجوری بغل کنی؟ یا وقتی باهاش قهر کردی بندازش زمین و هیچیش نشه؟پیراهنه قرمزشو ! مثل همون بلوزیه که واست خریدم.

ـ آره همونی که هر وقت میپوشم همه مسخرم میکنن.بلوز یقه پف پفی با سر آستین پرپری.تو هر چی خودت دوست داری برام میخری.نمیخوام نمیخوام نمیخوااااااام !

ـ اِ اِ اِ .چرا پرتش کردی زیر میز.بچه بی ادب. همین الان برو تو اتاقت.

ـ میرم میرم میرم.اونم مال خودت.

ـ چه خبرته.یواش.درو کندی.ببین، ببین چیکارش کرده.زمونه ما بچه ها آرزشون بود یکی از اینا داشته باشن.نازی .نازی.گریه نکن عزیزم...عروسک من،قرمز پوشیده تو رختخواب مخملش آروم خوابیده.عروسک من چشماتو وا کن   وقتی که شب شد،  اونوقت لالا کن........

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 87/03/23 و ساعت |
اتاق بود . زیر زمین . هشت پله . پنجره داشت . دو تا . پرده هم . آبی با گلهای زرد و قرمز و سبز . تنها . بیرون، برف و تاریک . درون ، گرم . نور زرد خاک گرفته روی دیوارا و همه چیز  . سیگار آتیش به آتیش . فقط قرمزی سرش قشنگه . فکر کنم وقتی سرم تو موهات بود و عطر موهاتو می کشیدم تو ریه هام ،قلبم همینطوری قرمز می شد . گر می گرفت ،اینو میدونم . حتما قرمزم می شد.

لایه لایه. سفید و مواج . دور لامپ صد . هفت تا .هفت آسمون . منم زیر هفت آسمون . زیر هفت تا زمین .خوب بود . همه چی . تو ،پیش من . اون موقع هنوز مهتابی نسوخته بود. وقتی رفتی اتاق خالی شد .پرش کردم . کارتون خالی تا سقف ،پشت کاناپه . اتاق نصف شد.

پیس . کف کرد . نذاشتم حروم بشه . مزه،سیگار . لایت،کام سنگین . چرا رفتی؟ آها !گفتی . به هم نمی خوردیم . درکم نمی کردی . چرت می گفتی . ولی نه . واقعا درکم نکردی .حق داری ،سخته .تو نمیتونی بفهمی . فروختیم . چقدر؟ مهندسه؟ خونه داره؟ منم داشتم . اتاق ،هشت تا پله ،پرده آبی . چرا وقتی از پله بالا می رفتی می شمردی ۷؟

میزنه تو دماغم . هر چی تو دهنمه میپاشم بیرون . بالا میارم همونجا رو کاناپه کنار دستم . آخرین پیکو میپاشم رو کارتونا . ببخشید ساقی . بسه حال ندارم دیگه بنویسم . دو تا سیگار موند . حیف میشن . صندوق زرده جلوی در . همون که روش نوشتی نامه های منو زود تر برسونه . هیچ وقت رسوند؟ اینم میندازم . به جهنم . من، تو ،نامه، ته سیگار رو کارتونا . قرمز . عین سر سیگار.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 87/01/10 و ساعت |
دفترچه اش روی زانو فقط می نویسد.از در نیمه باز رو به کوچه، سوز سردی به داخل هجوم می آورد.خدا می داند چقدر طول می کشد تا دانه های برف به زمین می رسد.انتظارش زیاد طول نمی کشد.پشت در یک جفت پا ،همزمان محکم به زمین کوبیده می شود.سری پشم آلود با چشمانی وق زده و بینی قرمز از لای در نمایان می شود.مرد لحظه ای دست از نوشتن برمی دارد..سر بلند میکند و به آن طرف مات می شود.چرک های لای پیشانی اش نظرش را جلب می کند.دوباره سرش را پائین می اندازد و می نویسد.سر پشم آلود گردنش و بعد تنه اش را تا نیمه به داخل می کشد.با چشمانی حریص به همه جا سرک می کشد و مدت زیادی به مرد خیره می شود.مرد درست روبروی در ،سه کنج دیوار نشسته است.شال گردنش، تا روی بینی اش را پوشانده است.خانه نوساز است و گرم.مبله شده با آشپزخانه اپن.
بی تفاوتی مرد سر پشم آلود را با کولاکی از برف ،کاملا به داخل می کشد.پالتوی پشمی پوسیده اش قد کوتاهش را کوتاه تر نشان می دهد.با آن کلاه پشمی،سبیل پرپشت وریش های فرفری سیاه و سفیدش مثل یک گلوله چاق پشمی است.برف های روی شانه هایش را می تکاند.چند ثانیه بدون هیچ حرکتی به مرد نگاه میکند.بالاخره نیم قدمی به سمت شومینه بر میدارد.مرد همچنان سرش را پائین انداخته و می نویسد.یکی در میان به مرد وجلوی پایش نگاه می کند و به سمت شومینه می رود.دستانش را جلوی آتش می گیرد.کمی طول می کشد تا گرما از پوست کلفت دستش عبور کند.رنگ مردمکش تغییر می کند.دیگر توجه زیادی به مرد ندارد. می نشیند و پیتزاهای نیم خورده ی جلوی شومینه را تند تند می لمباند و هر از چند گاهی به مرد نگاه می کند.مرد مدتیست چیزی نمی نویسد.فقط به دفترچه اش خیره شده و لبخندی محو ، روی لبانش نشسته است.
فک پیرمرد از حرکت می ایستد.لقمه به دست، با چشمان گشاد شده آرام آرام به مرد نزدیک می شود.جلوی مرد زانو میزند.دستهایش را جلوی چشمان مرد تکان می دهد..مرد حتی پلک نمی زند..پیرمرد ناخودآگاه بلند می شود.به اطرافش نگاه می کند. دوباره به مرد نگاه می کند و به سمت شومینه می رود..جعبه پیتزا را می زند زیر بغلش  و به طرف در می دود.دستش که به سمت دستگیره ی در میرود از حرکت می ایستد.لحظه ای مکث می کند.بر می گردد طرف مرد.دست لرزانش را به طرف گردن مرد دراز می کند.شالش را از گردنش می کشد وعقب عقب به طرف در می رود.خودش را به داخل کوچه پرت میکند و می دود.
بالاخره قلم مرد می ایستد.هوای سرد درست به سمت او می وزد.دفترچه اش را همانجا می اندازد و بلند می شود.برف های پادری را می تکاند.در را هم که چهار طاق باز است،می بندد.شال گردنش را باز می کندو روی جالباسی کنار در آویزان می کند.می رود سمت شومینه و جعبه پیتزا را با مخلفاتش توی همان نایلونی که بود می ریزد و از روی اپن پرتش می کند سمت سطل آشغال.می خورد به دیوار و پخش میشود کنار سطل.
دندانهایش را به هم فشار می دهد.رگهای شقیقه اش بیرون می زند.مشتش را محکم روی اپن می کوبد.چشمانش را می بندد و ماهیچه های فکش را شل می کند.نفس عمیقی می کشد.کولهایش را می اندازد.به سمت شومینه می رود و خودش را روی راحتی رها می کند.

                                                                                 ۸۶ /۱۰/۲۱ (اراک)

پ ن : از دوستان دعوت می کنم مقاله ای که در پست بعدی زده خواهد شد را - که مرتبط با این داستان است - مطالعه کنند.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/11/13 و ساعت |

فردا صبح که بیدار خواهی شد حتماً مثل هر روز چهار پنج دقیقه ای روی تخت می نشینی و به اولین جایی که چشمانت می بیند خیره می شوی . اگر زود خوابیده باشی بالاخره از جایت بلند می شوی , اما اگر خسته باشی , که کم هم پیش نیامده , خودت را روی تخت ول می کنی . اگر بیدار شده باشی اولین جایی که می روی دستشویی است . تنها زمانی که جلوی آینه می گذرانی موقع مسواک زدن است . مسواک زدن که نه , خمیر دندان جویدنت . طوری به آینه زل می زنی انگار باز هم آدم تازه ای را کشف می کنی . مثل همان تقی بنا با آن همه اهل و عیالش که از بالای داربست انداختی اش و فلجش کردی تا ترحم همه را برانگیزی . یا آن کارمند بانک که حساب هایش جور در نیامد و آخرش مجبورش کردی اختلاس کند یا این آخری الناز که به دستان خودش به خاطر فقط فکر خیانتی که نکرده بود ، کشتی .

وقتی بیرون می آیی چشمانت کاملاً باز شده و لبه ی آستین های بلند تی شرتت خیس است . به ساعت نگاه می کنی و سرعت وهوشیاری ات چند برابر می شود . لباس می پوشی و همزمان چیزی مثلاً به اسم صبحانه می خوری . درست وقتی که فکر می کنی همه ی کارها را انجام داده ای و آماده رفتن هستی ، یادت می آید که هنوز موهایت ژولیده و پریشان است . عین بچه ها که آماده گریه کردن هستند دستانت را به سمت پائین پرت می کنی و همزمان یک پایت را به زمین می کوبی . از این کارت دلت غنج می رود .چند دقیقه با آب و ژل با آن کلنجار می روی و باز هم مثل همیشه کلاه سیاه کشی که کنار جا کفشی افتاده بر می داری و روی سرت می کشی . لبه ی آنرا تا می کنی . بقیه موهای بلندت را میریزی پشت سرت و ریش های سیاهت که دو سال و چند ماه است نزده ای را شانه می کنی . بعد دستت را می بری زیرش و آنرا با لذت می خارانی . بالاخره بند کیفت را روی بارانی چروک طوسی ات می اندازی . جورابت را پیدا نمی کنی و همانطور کفش های مارک تیمبرلندت را به پا میکنی و از در بیرون می روی . اینها کارهایی است که فردا انجام خواهی داد .چند سالی میشود که این کارها را انجام میدهی.  من هم چند وقتی می شود که با تو آشنا شده ام . با آنکه ابراز علاقه شدید و هر روزه به من می کنی اما هنوز پیشنهاد ازدواج نداده ای . نمی دانم چرا ؟ ولی می شود از آن میز به هم ریخته پر از کاغذت که هیچ وقت اجازه نداده ای مرتبش کنم و یا از آن ساعت های تقریباً دقیق رفت و آمدت که اصرار داری بگویی نمی دانم « کی برمی گردم؟ کی میروم ؟ کی هستم ؟ » ، حدس زد .

هر وقت از آینده صحبت می کنیم از بی برنامگی و بهم ریختگی زندگی ات صحبت می کنی و همزمان به بیجامه چهار خانه ات که روی مبل افتاده نگاه می کنی و بعد سر بر میگردانی و از اپن آشپزخانه به ظرف های نشسته روی سینک ظرفشویی خیره می شوی. لبخند کمرنگی انگار از یادآوری خاطره ای گس به روی لبت می نشیند . تنها چیزی که هیچ وقت جایش را گم نمی کنی پاکت سیگارت و جاسیگاری هست . همیشه می توانی به یادآوری که آنها را آخرین بار کجا گذاشته ای . یادم است که گفتی از ترم اولی که فیلم نامه نویسی دانشگاه تهران قبول شدی , سیگاری شدی . خودت می گفتی که اگر سیگار نباشد نمی توانی چیزی بنویسی. ولی بارها دیده ام که موقع نوشتن سیگارت در جا سیگاری بدون آنکه پکی به آن بزنی خاموش شده است . شاید احتیاج به کمک داری تا تکلیف من و خودت را روشن کنی . دارم فکر می کنم اگر فردا صبح جورابت را در کفش هایت پیدا کنی یا بارانی ات را اتو کرده ببینی و یا اصلاً کلاهت را پیدا نکنی چه حالی پیدا خواهی کرد .

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/09/13 و ساعت |

بانوی گرامی

امیدوارم ایام به کامتان باشد و هر گونه غم از شما گریزان.از اینکه جسارت نامه نگاری با شما را به خود دادم،شرمسارم.اما باور کنید چشمان آبی نافذ و جذبه حضورتان قدرت تکلم را از زبان قاصرم می ستاند.پس به ناچار مکنونات قلبی ام را روی کاغذ می آورم. شما بانوی پاک و سفید پوش زیستن را برایم مشکل ساختید در عین آنکه نفس بخشیدید.از آن شب که زیر طاق نصرت گلهای شب بو برای اولین بار زندگی را دیدم،تا به این لحظه آرامش از وجودم رخت بر بسته و ذره ذره ی وجودم در تمنای شما چنان در تب و تاب است که باری هر لحظه انگار آخرین دقایق حیاتشان است.

بانوی من_باز هم عذر مرا در مورد خطاب دادنتان بپذیرید_ هر روز و روزی هزار بار در رویاهایم جلویتان زانو میزنم،دستتان را میبوسم و سبد رزهای رنگارنگی را تقدیم حضورتان می کنم و تا می خواهم تقاضایم را بیان کنم به لکنت می افتم.و شما تا منظورم را می فهمید رو ترش میکنید و ابرو در هم میکشید.گلها را پرپر می کنید و به هوا می پاشید و بعد چنان قهقه ای سر می دهید که بند بند تنم می لرزد.در حال استیصال و زاری به پایتان می افتم که ببوسمشان و تضرع و بندگی ام را ابراز دارم.پا پس می کشید و من که به خاک افتاده ام تنها صدای خنده های مداومتان را می شنوم که دور میشوید.حتی توان برخاستن ندارم که گریه امانم را می برد و به یاد می آورم که اینها جز کابوسی در بیداری نیست.آه ای بانو چنان بزرگ و دست نیافتنی هستید که حتی در رویا نیز نمیتوانم تصور کنم تقاضایم را بپذیرید.

لحظه و چیزی نیست که شما را در ذهنم متبادر نکند.پیچش نسیم در شاخسار بید حیاط مرا به یاد خرمن موهای به رنگ روزگارم می اندازد.آبی آسمان مدهوشم میکندو برگ برگ گل سرخی که به فال شما پرپر می کنم، لطافت و سرخی گونه های پرحیائتان را به یادم می آورد.چنان که نمیدانم آخرین گلبرگ آری است یا خیر و آنقدر نا امیدم که میپندارم خیر است و دوباره همان کابوس تکرار می شود.

بانوی من شرح بیقراریم از عهده قلمم هم بر نمی آید.پس سخن کوتاه می کنم و به همراه این اساعه ادب، شیشه ی عمرم را هم به دستتان می سپارم تا یا آن را در صندوقچه ی امن قلبتان بگذارید یا آنرا بشکنید تا شاید به این سان ،قرار یابم.آه که نمیدانم تمام احساسم را چطور در کلمه جمع کنم و آنرا تقدیمتان کنم.

سرسپرده تان. . .

                                                                              ¤                                           ¤                                                ¤

- آخه دو نبش،طاق نصرت و شب بوم کجا بود؟ ما فقط یه طاق داریم اونم طاق خلاست.اصلا ببینم بیغ،تو آپارتمان شما بید بید؟

- چقدر بی کلاژی بابا.حالا این داف تیسه رو کجا دیدی؟

- تو کلاس

- الان درستش میکنم."از آنروز که در سیمای آن همه میز و صندلی و تخته و استاد برای اولین با زندگی را یافتم".تو خونه پرده که دارین؟ "وزش نسیم پرده ها را به رقص وا میدارد و حریر موهای به رنگ روزگارم را جلوی چشمانم میبینم که پران چون خیالم لحظه ای آرامش ندارد.

- ایول ،بچه ها میگفتن امامی.فقط این آخرشم درست کن که خیلی زابله.

-بیا "چشم انتظار لطفتان" با اینکه که نامه دادن خیلی زاکسه ولی با این تریپی که تو تعریف کردی میتونی تو ایکی ثانیه مخشو بزاری تو فرقون. فقط یه دو بار از روش بنویس چون ممکنه ای میش پاکه بزاره تو کاست و دفعه اول و دوم پارش کنه.

- جون تو یه هفتس تو کارشم.مگه میشه ازش ایسگاه گرفت؟ اگه این بگیره جفت شیش آوردم.نمیدونی چه ستونیه.چه قالپاقو سر سیلندری داره.هر وقت یادش می افتم یه دور با دست حساب میکنم.حالا بازم کارت داشتم کجا پاتوقی؟

- جلوی همین دانشکده ادبیات.فقط مانی فورگتت نشه که بد جور خمار جوئینتم.

- به قیفت نمیخوره.پونصد گفته بودی دیگه؟

-الله برکت.شعر ،تحقیق ،مقاله، چیزی خواستی تو دست و بالم هستا.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/07/20 و ساعت |

اونا ميگن من كشتم.من كاري نميتونستم بكنم.اونا نميفهمن.تو بايد ميرفتي. من كاري نميتونستم بكنم.مادرت ميگه من كشتمت.من كشتمت؟ نه، اونا هيچ وقت نميتونن بفهمن.اگه ذره اي به رفاقتمون شك داشتن،الان اينجا نبودم.اين موقع شب، روي قبر تو. شايدم خيلي خود خواهم كه اينو ميگم ،ولي خيلي بي معرفتي كردي. رفيق ،داداش، ... كشك؟ يعني نميتونستي به خاطر منم بموني؟ميدونم كه بايد ميرفتي. تو هم نميتونستي كاري بكني.

 

روي شنهاي داغ نشسته بوديم.همونطور كه زل زده بودي به موجا گفتي، خر نشي دنبالم بياي.صورتت يخ زده بود.تو چشات كه نگاه كردم دلم هري ريخت.چشم از دريا برنداشتي و فقط از دريا گفتي.ديشب چي شده بود كه اينطوري شدي؟ قرار بود فقط خوش بگذروني.آخرش كه داشتي ميرفتي گفتي من عشقو به لجن كشيدم.اما تو كه ميگفتي عشق چرته.همش حرفه.دروغه.پس كدوم عشق؟

دستتو گذاشتي رو شونم و پا شدي. جلوم، پشت به خورشيد وايستاده بودي.صورتتو خوب نميديدم..گفتي وقتي بزنم به دريا طوفاني ميشه.مواظبش باش.هنوز پا تو آب نذاشته بودي كه خيس ميديدمت.مستقيم رفتي جلو.قدم به قدم.يكبارم برنگشتي.فكر كنم تو هم دريارو خيس ميديدي.گفتي وقتي شب بشه دريا ساكت ميشه.چون فراموش ميشه.چون فراموش ميكنه.اما حالا زير نور كم شمع، دريا بالاي سرت، پريشون و طوفانيه. دريا دوباره با تمام وجود در آغوشت ميگيره.موهاي سياهش روي گلهاي قبرت ميماسه.ميگه تقصير من بود.... ولي خودت شرط كردي.گفتي ثابت كن خوب كردم.مگه همينو نميخواستي؟.من كه ... من كه ثابت كردم.پس چرا رفتي؟ ديگه ضجه نميزنه.تند تند نفس ميزنه و چشم ميچرخونه.چشاش مثل تو ميشه.

شمعدوني رو برميداره و ميكوبه رو سنگ بالا سرت.شمع خاموش ميشه.همه جا تاريك ميشه.گل قبرت بوي آب شور و خون ميده. مادرش حتما ميگه من كشتمش.ولي ‍ من كاري نميتونستم بكنم.اونم نميتونست كاري بكنه.اونا نميفهمن.دريا اونقدر بزرگه كه چند قطره خون نميتونه نجابتشو لكه دار كنه.اونا نميفهمن. من كاري نميتونستم بكنم/

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/06/06 و ساعت |
با داستانی به نام (نفس آخر) در وبلاگ گروهی پاتوق ادبی به روزم/

www.patogheadabi.blogfa.com

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/05/11 و ساعت |
 

سلام

این وبلاگ قراره نوشته های من (علی یوسفی) رو در معرض دید شما خوانندگانی که علاقمند به داستان کوتاه و گاهی دستنوشته و به ندرت مقاله هستید،قرار بده.  بعد از اینکه وبلاگ قبلیم(cud.blogfa.com )  به شکل عجیبی فیلتر شد همزمان با این وبلاگ در دو وبلاگ (cud1.persianblog.com )و

(cud1.blogsky.com) به طور موازی مطالبمو روی  نت میزارم.

برای شروع اولین داستانم که مربوط به شهریور ۸۵ میشه رو میزارم .نظرارته حرفه ای تون میتونه به من در بهتر نوشتن کمک کنه.

----------------------------------------------------------------

یه دالون سفید ممتد که تمومی نداشت،پر از تابلو.یادم نمیاد به این نگارخونه اومده باشم یا حتی اصلاً به نگارخونه اومده باشم. اهمیتی به تابلو ها نمیدم باید زودتر از اینجا برم کلی کار دارم .اونقدر همه چی کشدار که نمیدونم من میرم جلو یا دیوارا از کنارم رد میشن می ایستم ،ولی دیوارا هنوز از کنارم رد میشن تابلوها نظرمو جلب میکنن نقاشی نیست عکسه،توی قابهای بدون شیشه ،شفاف شفاف.چقدر منظره هاش آشناست. آره من اونجا بودم تو اون یکی هم بودم اینم که منم همه اینها رو میشناسم .یادم نمیاد اینجاها عکس گرفته باشم.این آدم پلید کیه که این همه عکس بدون اینکه بفهمم ازم گرفته.قدمامو تند میکنم دیوارا هم تندتر از کنارم رد میشن قدمامو اونقدر تند میکنم که حالا دارم میدوم دیوارا هم تندتر و تندتر از کنارم رد میشن سرعتش اونقدر زیاد میشه که عکسا جون میگیرن عین نگاتیو فیلم . فیلم منه چقدر وقتی خیلی بچه بودم و داشتم واسه اسباب بازی گریه میکردم ولی پدرم پول نداشت اونو برام بخره ،بد افتادم.اینو خوب یادمه بابام زد تو گوشم و گفت حقّ نق زدن و گریه کردن ندارم. خوب بابا یه کلمه میگفتی پول ندارم.هه، چه احمقانه،حتماً منم میگفتم باشه بابا اشکالی نداره.برمیگردم دیوار اونورو نگاه میکنم تولد نه سالگیمه.همش منتظر سورپرایز بودم ولی خبری نشد.کسی هم بهم تبریک نگفت سالهای بعدشم کسی یادش نبود کاش بزرگ نمیشدم.انگار همه ی زندگیمو تا چند ثانیه پیش دیدم.یکدفعه یه نور مثل فلش دوربین ولی خیلی پر نورتر و سفیدتر زده شد.چشمامو نزد.برگشتم نه از تابلو خبری بود نه از فیلم.دستمو کشیدم رو دیوار،دیوارم از حرکت ایستاده بود دوباره برگشتم تا به راهم ادامه بدم. سرمو که برگردوندم نوک دماغم ساییده شد به برچسب رویه در قرمز قشنگ.این از کجا پیدا شده بود دو قدم عقب رفتم تا بتونم برچسب روی درو بخونم.یهو احساس کردم زیر پام داره خالی میشه پرتگاهی نبودهمه چی سفید سفید بود شاید خطای چشم بودکه تو اون سفیدی لبه پرتگاهو نمیدیدم.یه پامو گذاشتم روی لبه جایی که وایستاده بودمو با احتیاط اون یکی پامو پایین بردم تا شاید به پله برسم ولی نه انگار ته نداشت.یاد برچسب رو در افتادم برگشتم طرف درو . روش به انگلیسی نوشته بود emergency exit فکر کردم اگه یکی انگلیسی ندونه چی؟ به هر حال خوشحال بودم که از اونجا میومدم بیرون خیلی عجیب و غریب بود نمیدونم کابوس بود یا رویا. دستمو بردم طرف دستگیره ودرو یه ذرّه باز کردم که ناگهان یه نیروی خیلی قوی مثل وقتی که در هواپیمارو تو حرکت باز کنی منو داشت میگشید بیرون.سریع درو بستم یه کم عقب تر وایستادم هول کرده بودم.ضربان قلبم به شدت بالا رفت دستمو گذاشتم رو قلبم ،نمیزد.زیاد بهش فکر نکردم گیج و ویج بودم .شاید از استرس نمیتونستم ضربانمو بگیرم.رفتم گوشه سه کنجی کنار در، پشت به اون نشستم. ته دالونو نگاه میکردم تو فکر بودم که دیدم از ته دالون دارن یکی یکی چراغا رو خاموش میکنن اما اونجا چراغی نبود از بیرون رفتن میترسیدم از تاریکی که قدم به قدم داشت بهم نزدیک میشد هم میترسیدم. هر قسمتی که خامش میشد اونقدر تاریک میشد که انگار اونو از دالون میبرّن و میبرن انگار اصلاً نبودش .هنوز به اندازه ده قدم دالون روشن مونده بود تاریکی ایستاد. یه ذره خیالم راحت شد. یه دفعه تاریکی همه جا رو گرفت خودمو محکمتربه در چسبوندم. دیگه هیچی دیده نمیشد حتی دستامم نمیدیدم چی دارم میگم حتی اونارو حس نمیکردم یه خورده که چشام به تاریکی عادت کرد یه باریکه نورو دیدم که از کنار سرم تا معلوم نبود کجا ادامه داره .به طرف در برگشتم نور از سوراخ کلید میومد .احساس کردم زیر پام داره خالی میشه حتی اون یه ذره اتفاع جلوی در هم داشت تموم میشد .بلند شدم و ایستادم با دستام کورمال کورمال دسگیره درو پیدا کردم ارتفاع داشت تموم میشد دو دستی چسبیدم به دستگیره. ارتفاع تموم شد، افتادم، از دستگیره آویزون شدم، صورتم محکم خورد به در.دردم نیومد وزنمو احساس نمیکردم. جوری دستگیره رو گرفته بودم که نمیتونستم درو باز کنم. تصمیم گرفتم خودمو بکشم بالا و هر جوری هست از سوراخ کلید بیرونو نگاه کنم .اونقدرام که فکر میکردم کار سختی نبود همون نیروی جاذبه رو وقتی داشتم سرم به سوراخ کلید نزدیک میشد احساس کردم.تا چشمم رسیدبه سوراخ فقط تونستم یه اتاق سفید ببینم دیگه نتونستم تحمل کنم نیروی مکش خیلی زیاد شده بود.تو یک چشم به هم زدن منو از سوراخ کلید کشید بیرون با سرعت زیاد به سمت یه بدن که روی یه تخت بود برد و از خط وسط پیشونیش وارد اون کالبد شدم. صدای بوق ممتدی که وقتی وارد اتاق شدم شنیده بودم شروع به قطع و وصل شدن کرد.دیگه به اون سبکی و راحتی نبودم پلکام خیلی سنگین بود. به زور بازشون کردم. بازم یه اتاق سفید سفید ولی این یکی لامپ داشت سرمو برگردوندم. مادر بالاسرم بود با گوشه چادرش داشت اشکاشو پاک میکرد گرمای دستشو تودستم حس کردم.گرمای دست مادر خیلی مهربون بود مثل خودش.پدر اونطرفتر دستاش رو به آسمون بود .خدارو شکر میکرد.شکرش که تموم شد دستاشو کشید رو چشماش بعدم روی ریشهای سفیدش که حالا احساس میکردم کاملاً سفید شده. اومد جلو پیشونیمو بوسید همونجایی که کشیده شدم توش.با صدای بغض آلود گفت خدا تو رو دوباره بهمون داد.بغض مادرم که تازه آروم شده بود دوباره ترکید. یه فرصت دوباره،یه فرصت دوباره،این صدا مدام تو گوشم میپیچید.انگار یه جایی خونده بودمش یا توی یک فیلم دیده بودم .دوباره یه فلش جلو چشمام زده شد مثل اون قبلیه.آره یادم اومد من عاشقش بودم،من دوستش داشتم. اونم منودوست داشت، خیلی بیشتر از من.نفهمیدم کی و کجا یادم رفت که عاشقشم!؟ یادم نمی اومد که چطور اونو فراموش کردم . با دو تا شاخه گل- یکی نرگس یکی هم آفتابگردون- اونجا بود اون بازم منو شرمنده کرده بود، بازم منو بخشیده بود،بازم ثابت کرد که همیشه دوستم داره.با تمام وجود فریاد زدم طوری که هیچکس صدامو نشنید: خداجون منم دوستت دارم.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/04/26 و ساعت |