تبليغاتX
داستان کوتاه,مقاله,دستنوشته
اتاق بود . زیر زمین . هشت پله . پنجره داشت . دو تا . پرده هم . آبی با گلهای زرد و قرمز و سبز . تنها . بیرون، برف و تاریک . درون ، گرم . نور زرد خاک گرفته روی دیوارا و همه چیز  . سیگار آتیش به آتیش . فقط قرمزی سرش قشنگه . فکر کنم وقتی سرم تو موهات بود و عطر موهاتو می کشیدم تو ریه هام ،قلبم همینطوری قرمز می شد . گر می گرفت ،اینو میدونم . حتما قرمزم می شد.

لایه لایه. سفید و مواج . دور لامپ صد . هفت تا .هفت آسمون . منم زیر هفت آسمون . زیر هفت تا زمین .خوب بود . همه چی . تو ،پیش من . اون موقع هنوز مهتابی نسوخته بود. وقتی رفتی اتاق خالی شد .پرش کردم . کارتون خالی تا سقف ،پشت کاناپه . اتاق نصف شد.

پیس . کف کرد . نذاشتم حروم بشه . مزه،سیگار . لایت،کام سنگین . چرا رفتی؟ آها !گفتی . به هم نمی خوردیم . درکم نمی کردی . چرت می گفتی . ولی نه . واقعا درکم نکردی .حق داری ،سخته .تو نمیتونی بفهمی . فروختیم . چقدر؟ مهندسه؟ خونه داره؟ منم داشتم . اتاق ،هشت تا پله ،پرده آبی . چرا وقتی از پله بالا می رفتی می شمردی ۷؟

میزنه تو دماغم . هر چی تو دهنمه میپاشم بیرون . بالا میارم همونجا رو کاناپه کنار دستم . آخرین پیکو میپاشم رو کارتونا . ببخشید ساقی . بسه حال ندارم دیگه بنویسم . دو تا سیگار موند . حیف میشن . صندوق زرده جلوی در . همون که روش نوشتی نامه های منو زود تر برسونه . هیچ وقت رسوند؟ اینم میندازم . به جهنم . من، تو ،نامه، ته سیگار رو کارتونا . قرمز . عین سر سیگار.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 87/01/10 و ساعت |
دفترچه اش روی زانو فقط می نویسد.از در نیمه باز رو به کوچه، سوز سردی به داخل هجوم می آورد.خدا می داند چقدر طول می کشد تا دانه های برف به زمین می رسد.انتظارش زیاد طول نمی کشد.پشت در یک جفت پا ،همزمان محکم به زمین کوبیده می شود.سری پشم آلود با چشمانی وق زده و بینی قرمز از لای در نمایان می شود.مرد لحظه ای دست از نوشتن برمی دارد..سر بلند میکند و به آن طرف مات می شود.چرک های لای پیشانی اش نظرش را جلب می کند.دوباره سرش را پائین می اندازد و می نویسد.سر پشم آلود گردنش و بعد تنه اش را تا نیمه به داخل می کشد.با چشمانی حریص به همه جا سرک می کشد و مدت زیادی به مرد خیره می شود.مرد درست روبروی در ،سه کنج دیوار نشسته است.شال گردنش، تا روی بینی اش را پوشانده است.خانه نوساز است و گرم.مبله شده با آشپزخانه اپن.
بی تفاوتی مرد سر پشم آلود را با کولاکی از برف ،کاملا به داخل می کشد.پالتوی پشمی پوسیده اش قد کوتاهش را کوتاه تر نشان می دهد.با آن کلاه پشمی،سبیل پرپشت وریش های فرفری سیاه و سفیدش مثل یک گلوله چاق پشمی است.برف های روی شانه هایش را می تکاند.چند ثانیه بدون هیچ حرکتی به مرد نگاه میکند.بالاخره نیم قدمی به سمت شومینه بر میدارد.مرد همچنان سرش را پائین انداخته و می نویسد.یکی در میان به مرد وجلوی پایش نگاه می کند و به سمت شومینه می رود.دستانش را جلوی آتش می گیرد.کمی طول می کشد تا گرما از پوست کلفت دستش عبور کند.رنگ مردمکش تغییر می کند.دیگر توجه زیادی به مرد ندارد. می نشیند و پیتزاهای نیم خورده ی جلوی شومینه را تند تند می لمباند و هر از چند گاهی به مرد نگاه می کند.مرد مدتیست چیزی نمی نویسد.فقط به دفترچه اش خیره شده و لبخندی محو ، روی لبانش نشسته است.
فک پیرمرد از حرکت می ایستد.لقمه به دست، با چشمان گشاد شده آرام آرام به مرد نزدیک می شود.جلوی مرد زانو میزند.دستهایش را جلوی چشمان مرد تکان می دهد..مرد حتی پلک نمی زند..پیرمرد ناخودآگاه بلند می شود.به اطرافش نگاه می کند. دوباره به مرد نگاه می کند و به سمت شومینه می رود..جعبه پیتزا را می زند زیر بغلش  و به طرف در می دود.دستش که به سمت دستگیره ی در میرود از حرکت می ایستد.لحظه ای مکث می کند.بر می گردد طرف مرد.دست لرزانش را به طرف گردن مرد دراز می کند.شالش را از گردنش می کشد وعقب عقب به طرف در می رود.خودش را به داخل کوچه پرت میکند و می دود.
بالاخره قلم مرد می ایستد.هوای سرد درست به سمت او می وزد.دفترچه اش را همانجا می اندازد و بلند می شود.برف های پادری را می تکاند.در را هم که چهار طاق باز است،می بندد.شال گردنش را باز می کندو روی جالباسی کنار در آویزان می کند.می رود سمت شومینه و جعبه پیتزا را با مخلفاتش توی همان نایلونی که بود می ریزد و از روی اپن پرتش می کند سمت سطل آشغال.می خورد به دیوار و پخش میشود کنار سطل.
دندانهایش را به هم فشار می دهد.رگهای شقیقه اش بیرون می زند.مشتش را محکم روی اپن می کوبد.چشمانش را می بندد و ماهیچه های فکش را شل می کند.نفس عمیقی می کشد.کولهایش را می اندازد.به سمت شومینه می رود و خودش را روی راحتی رها می کند.

                                                                                 ۸۶ /۱۰/۲۱ (اراک)

پ ن : از دوستان دعوت می کنم مقاله ای که در پست بعدی زده خواهد شد را - که مرتبط با این داستان است - مطالعه کنند.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/11/13 و ساعت |

فردا صبح که بیدار خواهی شد حتماً مثل هر روز چهار پنج دقیقه ای روی تخت می نشینی و به اولین جایی که چشمانت می بیند خیره می شوی . اگر زود خوابیده باشی بالاخره از جایت بلند می شوی , اما اگر خسته باشی , که کم هم پیش نیامده , خودت را روی تخت ول می کنی . اگر بیدار شده باشی اولین جایی که می روی دستشویی است . تنها زمانی که جلوی آینه می گذرانی موقع مسواک زدن است . مسواک زدن که نه , خمیر دندان جویدنت . طوری به آینه زل می زنی انگار باز هم آدم تازه ای را کشف می کنی . مثل همان تقی بنا با آن همه اهل و عیالش که از بالای داربست انداختی اش و فلجش کردی تا ترحم همه را برانگیزی . یا آن کارمند بانک که حساب هایش جور در نیامد و آخرش مجبورش کردی اختلاس کند یا این آخری الناز که به دستان خودش به خاطر فقط فکر خیانتی که نکرده بود ، کشتی .

وقتی بیرون می آیی چشمانت کاملاً باز شده و لبه ی آستین های بلند تی شرتت خیس است . به ساعت نگاه می کنی و سرعت وهوشیاری ات چند برابر می شود . لباس می پوشی و همزمان چیزی مثلاً به اسم صبحانه می خوری . درست وقتی که فکر می کنی همه ی کارها را انجام داده ای و آماده رفتن هستی ، یادت می آید که هنوز موهایت ژولیده و پریشان است . عین بچه ها که آماده گریه کردن هستند دستانت را به سمت پائین پرت می کنی و همزمان یک پایت را به زمین می کوبی . از این کارت دلت غنج می رود .چند دقیقه با آب و ژل با آن کلنجار می روی و باز هم مثل همیشه کلاه سیاه کشی که کنار جا کفشی افتاده بر می داری و روی سرت می کشی . لبه ی آنرا تا می کنی . بقیه موهای بلندت را میریزی پشت سرت و ریش های سیاهت که دو سال و چند ماه است نزده ای را شانه می کنی . بعد دستت را می بری زیرش و آنرا با لذت می خارانی . بالاخره بند کیفت را روی بارانی چروک طوسی ات می اندازی . جورابت را پیدا نمی کنی و همانطور کفش های مارک تیمبرلندت را به پا میکنی و از در بیرون می روی . اینها کارهایی است که فردا انجام خواهی داد .چند سالی میشود که این کارها را انجام میدهی.  من هم چند وقتی می شود که با تو آشنا شده ام . با آنکه ابراز علاقه شدید و هر روزه به من می کنی اما هنوز پیشنهاد ازدواج نداده ای . نمی دانم چرا ؟ ولی می شود از آن میز به هم ریخته پر از کاغذت که هیچ وقت اجازه نداده ای مرتبش کنم و یا از آن ساعت های تقریباً دقیق رفت و آمدت که اصرار داری بگویی نمی دانم « کی برمی گردم؟ کی میروم ؟ کی هستم ؟ » ، حدس زد .

هر وقت از آینده صحبت می کنیم از بی برنامگی و بهم ریختگی زندگی ات صحبت می کنی و همزمان به بیجامه چهار خانه ات که روی مبل افتاده نگاه می کنی و بعد سر بر میگردانی و از اپن آشپزخانه به ظرف های نشسته روی سینک ظرفشویی خیره می شوی. لبخند کمرنگی انگار از یادآوری خاطره ای گس به روی لبت می نشیند . تنها چیزی که هیچ وقت جایش را گم نمی کنی پاکت سیگارت و جاسیگاری هست . همیشه می توانی به یادآوری که آنها را آخرین بار کجا گذاشته ای . یادم است که گفتی از ترم اولی که فیلم نامه نویسی دانشگاه تهران قبول شدی , سیگاری شدی . خودت می گفتی که اگر سیگار نباشد نمی توانی چیزی بنویسی. ولی بارها دیده ام که موقع نوشتن سیگارت در جا سیگاری بدون آنکه پکی به آن بزنی خاموش شده است . شاید احتیاج به کمک داری تا تکلیف من و خودت را روشن کنی . دارم فکر می کنم اگر فردا صبح جورابت را در کفش هایت پیدا کنی یا بارانی ات را اتو کرده ببینی و یا اصلاً کلاهت را پیدا نکنی چه حالی پیدا خواهی کرد .

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/09/13 و ساعت |

بانوی گرامی

امیدوارم ایام به کامتان باشد و هر گونه غم از شما گریزان.از اینکه جسارت نامه نگاری با شما را به خود دادم،شرمسارم.اما باور کنید چشمان آبی نافذ و جذبه حضورتان قدرت تکلم را از زبان قاصرم می ستاند.پس به ناچار مکنونات قلبی ام را روی کاغذ می آورم. شما بانوی پاک و سفید پوش زیستن را برایم مشکل ساختید در عین آنکه نفس بخشیدید.از آن شب که زیر طاق نصرت گلهای شب بو برای اولین بار زندگی را دیدم،تا به این لحظه آرامش از وجودم رخت بر بسته و ذره ذره ی وجودم در تمنای شما چنان در تب و تاب است که باری هر لحظه انگار آخرین دقایق حیاتشان است.

بانوی من_باز هم عذر مرا در مورد خطاب دادنتان بپذیرید_ هر روز و روزی هزار بار در رویاهایم جلویتان زانو میزنم،دستتان را میبوسم و سبد رزهای رنگارنگی را تقدیم حضورتان می کنم و تا می خواهم تقاضایم را بیان کنم به لکنت می افتم.و شما تا منظورم را می فهمید رو ترش میکنید و ابرو در هم میکشید.گلها را پرپر می کنید و به هوا می پاشید و بعد چنان قهقه ای سر می دهید که بند بند تنم می لرزد.در حال استیصال و زاری به پایتان می افتم که ببوسمشان و تضرع و بندگی ام را ابراز دارم.پا پس می کشید و من که به خاک افتاده ام تنها صدای خنده های مداومتان را می شنوم که دور میشوید.حتی توان برخاستن ندارم که گریه امانم را می برد و به یاد می آورم که اینها جز کابوسی در بیداری نیست.آه ای بانو چنان بزرگ و دست نیافتنی هستید که حتی در رویا نیز نمیتوانم تصور کنم تقاضایم را بپذیرید.

لحظه و چیزی نیست که شما را در ذهنم متبادر نکند.پیچش نسیم در شاخسار بید حیاط مرا به یاد خرمن موهای به رنگ روزگارم می اندازد.آبی آسمان مدهوشم میکندو برگ برگ گل سرخی که به فال شما پرپر می کنم، لطافت و سرخی گونه های پرحیائتان را به یادم می آورد.چنان که نمیدانم آخرین گلبرگ آری است یا خیر و آنقدر نا امیدم که میپندارم خیر است و دوباره همان کابوس تکرار می شود.

بانوی من شرح بیقراریم از عهده قلمم هم بر نمی آید.پس سخن کوتاه می کنم و به همراه این اساعه ادب، شیشه ی عمرم را هم به دستتان می سپارم تا یا آن را در صندوقچه ی امن قلبتان بگذارید یا آنرا بشکنید تا شاید به این سان ،قرار یابم.آه که نمیدانم تمام احساسم را چطور در کلمه جمع کنم و آنرا تقدیمتان کنم.

سرسپرده تان. . .

                                                                              ¤                                           ¤                                                ¤

- آخه دو نبش،طاق نصرت و شب بوم کجا بود؟ ما فقط یه طاق داریم اونم طاق خلاست.اصلا ببینم بیغ،تو آپارتمان شما بید بید؟

- چقدر بی کلاژی بابا.حالا این داف تیسه رو کجا دیدی؟

- تو کلاس

- الان درستش میکنم."از آنروز که در سیمای آن همه میز و صندلی و تخته و استاد برای اولین با زندگی را یافتم".تو خونه پرده که دارین؟ "وزش نسیم پرده ها را به رقص وا میدارد و حریر موهای به رنگ روزگارم را جلوی چشمانم میبینم که پران چون خیالم لحظه ای آرامش ندارد.

- ایول ،بچه ها میگفتن امامی.فقط این آخرشم درست کن که خیلی زابله.

-بیا "چشم انتظار لطفتان" با اینکه که نامه دادن خیلی زاکسه ولی با این تریپی که تو تعریف کردی میتونی تو ایکی ثانیه مخشو بزاری تو فرقون. فقط یه دو بار از روش بنویس چون ممکنه ای میش پاکه بزاره تو کاست و دفعه اول و دوم پارش کنه.

- جون تو یه هفتس تو کارشم.مگه میشه ازش ایسگاه گرفت؟ اگه این بگیره جفت شیش آوردم.نمیدونی چه ستونیه.چه قالپاقو سر سیلندری داره.هر وقت یادش می افتم یه دور با دست حساب میکنم.حالا بازم کارت داشتم کجا پاتوقی؟

- جلوی همین دانشکده ادبیات.فقط مانی فورگتت نشه که بد جور خمار جوئینتم.

- به قیفت نمیخوره.پونصد گفته بودی دیگه؟

-الله برکت.شعر ،تحقیق ،مقاله، چیزی خواستی تو دست و بالم هستا.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/07/20 و ساعت |

اونا ميگن من كشتم.من كاري نميتونستم بكنم.اونا نميفهمن.تو بايد ميرفتي. من كاري نميتونستم بكنم.مادرت ميگه من كشتمت.من كشتمت؟ نه، اونا هيچ وقت نميتونن بفهمن.اگه ذره اي به رفاقتمون شك داشتن،الان اينجا نبودم.اين موقع شب، روي قبر تو. شايدم خيلي خود خواهم كه اينو ميگم ،ولي خيلي بي معرفتي كردي. رفيق ،داداش، ... كشك؟ يعني نميتونستي به خاطر منم بموني؟ميدونم كه بايد ميرفتي. تو هم نميتونستي كاري بكني.

 

روي شنهاي داغ نشسته بوديم.همونطور كه زل زده بودي به موجا گفتي، خر نشي دنبالم بياي.صورتت يخ زده بود.تو چشات كه نگاه كردم دلم هري ريخت.چشم از دريا برنداشتي و فقط از دريا گفتي.ديشب چي شده بود كه اينطوري شدي؟ قرار بود فقط خوش بگذروني.آخرش كه داشتي ميرفتي گفتي من عشقو به لجن كشيدم.اما تو كه ميگفتي عشق چرته.همش حرفه.دروغه.پس كدوم عشق؟

دستتو گذاشتي رو شونم و پا شدي. جلوم، پشت به خورشيد وايستاده بودي.صورتتو خوب نميديدم..گفتي وقتي بزنم به دريا طوفاني ميشه.مواظبش باش.هنوز پا تو آب نذاشته بودي كه خيس ميديدمت.مستقيم رفتي جلو.قدم به قدم.يكبارم برنگشتي.فكر كنم تو هم دريارو خيس ميديدي.گفتي وقتي شب بشه دريا ساكت ميشه.چون فراموش ميشه.چون فراموش ميكنه.اما حالا زير نور كم شمع، دريا بالاي سرت، پريشون و طوفانيه. دريا دوباره با تمام وجود در آغوشت ميگيره.موهاي سياهش روي گلهاي قبرت ميماسه.ميگه تقصير من بود.... ولي خودت شرط كردي.گفتي ثابت كن خوب كردم.مگه همينو نميخواستي؟.من كه ... من كه ثابت كردم.پس چرا رفتي؟ ديگه ضجه نميزنه.تند تند نفس ميزنه و چشم ميچرخونه.چشاش مثل تو ميشه.

شمعدوني رو برميداره و ميكوبه رو سنگ بالا سرت.شمع خاموش ميشه.همه جا تاريك ميشه.گل قبرت بوي آب شور و خون ميده. مادرش حتما ميگه من كشتمش.ولي ‍ من كاري نميتونستم بكنم.اونم نميتونست كاري بكنه.اونا نميفهمن.دريا اونقدر بزرگه كه چند قطره خون نميتونه نجابتشو لكه دار كنه.اونا نميفهمن. من كاري نميتونستم بكنم/

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/06/06 و ساعت |
با داستانی به نام (نفس آخر) در وبلاگ گروهی پاتوق ادبی به روزم/

www.patogheadabi.blogfa.com

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/05/11 و ساعت |
 

سلام

این وبلاگ قراره نوشته های من (علی یوسفی) رو در معرض دید شما خوانندگانی که علاقمند به داستان کوتاه و گاهی دستنوشته و به ندرت مقاله هستید،قرار بده.  بعد از اینکه وبلاگ قبلیم(cud.blogfa.com )  به شکل عجیبی فیلتر شد همزمان با این وبلاگ در دو وبلاگ (cud1.persianblog.com )و

(cud1.blogsky.com) به طور موازی مطالبمو روی  نت میزارم.

برای شروع اولین داستانم که مربوط به شهریور ۸۵ میشه رو میزارم .نظرارته حرفه ای تون میتونه به من در بهتر نوشتن کمک کنه.

----------------------------------------------------------------

یه دالون سفید ممتد که تمومی نداشت،پر از تابلو.یادم نمیاد به این نگارخونه اومده باشم یا حتی اصلاً به نگارخونه اومده باشم. اهمیتی به تابلو ها نمیدم باید زودتر از اینجا برم کلی کار دارم .اونقدر همه چی کشدار که نمیدونم من میرم جلو یا دیوارا از کنارم رد میشن می ایستم ،ولی دیوارا هنوز از کنارم رد میشن تابلوها نظرمو جلب میکنن نقاشی نیست عکسه،توی قابهای بدون شیشه ،شفاف شفاف.چقدر منظره هاش آشناست. آره من اونجا بودم تو اون یکی هم بودم اینم که منم همه اینها رو میشناسم .یادم نمیاد اینجاها عکس گرفته باشم.این آدم پلید کیه که این همه عکس بدون اینکه بفهمم ازم گرفته.قدمامو تند میکنم دیوارا هم تندتر از کنارم رد میشن قدمامو اونقدر تند میکنم که حالا دارم میدوم دیوارا هم تندتر و تندتر از کنارم رد میشن سرعتش اونقدر زیاد میشه که عکسا جون میگیرن عین نگاتیو فیلم . فیلم منه چقدر وقتی خیلی بچه بودم و داشتم واسه اسباب بازی گریه میکردم ولی پدرم پول نداشت اونو برام بخره ،بد افتادم.اینو خوب یادمه بابام زد تو گوشم و گفت حقّ نق زدن و گریه کردن ندارم. خوب بابا یه کلمه میگفتی پول ندارم.هه، چه احمقانه،حتماً منم میگفتم باشه بابا اشکالی نداره.برمیگردم دیوار اونورو نگاه میکنم تولد نه سالگیمه.همش منتظر سورپرایز بودم ولی خبری نشد.کسی هم بهم تبریک نگفت سالهای بعدشم کسی یادش نبود کاش بزرگ نمیشدم.انگار همه ی زندگیمو تا چند ثانیه پیش دیدم.یکدفعه یه نور مثل فلش دوربین ولی خیلی پر نورتر و سفیدتر زده شد.چشمامو نزد.برگشتم نه از تابلو خبری بود نه از فیلم.دستمو کشیدم رو دیوار،دیوارم از حرکت ایستاده بود دوباره برگشتم تا به راهم ادامه بدم. سرمو که برگردوندم نوک دماغم ساییده شد به برچسب رویه در قرمز قشنگ.این از کجا پیدا شده بود دو قدم عقب رفتم تا بتونم برچسب روی درو بخونم.یهو احساس کردم زیر پام داره خالی میشه پرتگاهی نبودهمه چی سفید سفید بود شاید خطای چشم بودکه تو اون سفیدی لبه پرتگاهو نمیدیدم.یه پامو گذاشتم روی لبه جایی که وایستاده بودمو با احتیاط اون یکی پامو پایین بردم تا شاید به پله برسم ولی نه انگار ته نداشت.یاد برچسب رو در افتادم برگشتم طرف درو . روش به انگلیسی نوشته بود emergency exit فکر کردم اگه یکی انگلیسی ندونه چی؟ به هر حال خوشحال بودم که از اونجا میومدم بیرون خیلی عجیب و غریب بود نمیدونم کابوس بود یا رویا. دستمو بردم طرف دستگیره ودرو یه ذرّه باز کردم که ناگهان یه نیروی خیلی قوی مثل وقتی که در هواپیمارو تو حرکت باز کنی منو داشت میگشید بیرون.سریع درو بستم یه کم عقب تر وایستادم هول کرده بودم.ضربان قلبم به شدت بالا رفت دستمو گذاشتم رو قلبم ،نمیزد.زیاد بهش فکر نکردم گیج و ویج بودم .شاید از استرس نمیتونستم ضربانمو بگیرم.رفتم گوشه سه کنجی کنار در، پشت به اون نشستم. ته دالونو نگاه میکردم تو فکر بودم که دیدم از ته دالون دارن یکی یکی چراغا رو خاموش میکنن اما اونجا چراغی نبود از بیرون رفتن میترسیدم از تاریکی که قدم به قدم داشت بهم نزدیک میشد هم میترسیدم. هر قسمتی که خامش میشد اونقدر تاریک میشد که انگار اونو از دالون میبرّن و میبرن انگار اصلاً نبودش .هنوز به اندازه ده قدم دالون روشن مونده بود تاریکی ایستاد. یه ذره خیالم راحت شد. یه دفعه تاریکی همه جا رو گرفت خودمو محکمتربه در چسبوندم. دیگه هیچی دیده نمیشد حتی دستامم نمیدیدم چی دارم میگم حتی اونارو حس نمیکردم یه خورده که چشام به تاریکی عادت کرد یه باریکه نورو دیدم که از کنار سرم تا معلوم نبود کجا ادامه داره .به طرف در برگشتم نور از سوراخ کلید میومد .احساس کردم زیر پام داره خالی میشه حتی اون یه ذره اتفاع جلوی در هم داشت تموم میشد .بلند شدم و ایستادم با دستام کورمال کورمال دسگیره درو پیدا کردم ارتفاع داشت تموم میشد دو دستی چسبیدم به دستگیره. ارتفاع تموم شد، افتادم، از دستگیره آویزون شدم، صورتم محکم خورد به در.دردم نیومد وزنمو احساس نمیکردم. جوری دستگیره رو گرفته بودم که نمیتونستم درو باز کنم. تصمیم گرفتم خودمو بکشم بالا و هر جوری هست از سوراخ کلید بیرونو نگاه کنم .اونقدرام که فکر میکردم کار سختی نبود همون نیروی جاذبه رو وقتی داشتم سرم به سوراخ کلید نزدیک میشد احساس کردم.تا چشمم رسیدبه سوراخ فقط تونستم یه اتاق سفید ببینم دیگه نتونستم تحمل کنم نیروی مکش خیلی زیاد شده بود.تو یک چشم به هم زدن منو از سوراخ کلید کشید بیرون با سرعت زیاد به سمت یه بدن که روی یه تخت بود برد و از خط وسط پیشونیش وارد اون کالبد شدم. صدای بوق ممتدی که وقتی وارد اتاق شدم شنیده بودم شروع به قطع و وصل شدن کرد.دیگه به اون سبکی و راحتی نبودم پلکام خیلی سنگین بود. به زور بازشون کردم. بازم یه اتاق سفید سفید ولی این یکی لامپ داشت سرمو برگردوندم. مادر بالاسرم بود با گوشه چادرش داشت اشکاشو پاک میکرد گرمای دستشو تودستم حس کردم.گرمای دست مادر خیلی مهربون بود مثل خودش.پدر اونطرفتر دستاش رو به آسمون بود .خدارو شکر میکرد.شکرش که تموم شد دستاشو کشید رو چشماش بعدم روی ریشهای سفیدش که حالا احساس میکردم کاملاً سفید شده. اومد جلو پیشونیمو بوسید همونجایی که کشیده شدم توش.با صدای بغض آلود گفت خدا تو رو دوباره بهمون داد.بغض مادرم که تازه آروم شده بود دوباره ترکید. یه فرصت دوباره،یه فرصت دوباره،این صدا مدام تو گوشم میپیچید.انگار یه جایی خونده بودمش یا توی یک فیلم دیده بودم .دوباره یه فلش جلو چشمام زده شد مثل اون قبلیه.آره یادم اومد من عاشقش بودم،من دوستش داشتم. اونم منودوست داشت، خیلی بیشتر از من.نفهمیدم کی و کجا یادم رفت که عاشقشم!؟ یادم نمی اومد که چطور اونو فراموش کردم . با دو تا شاخه گل- یکی نرگس یکی هم آفتابگردون- اونجا بود اون بازم منو شرمنده کرده بود، بازم منو بخشیده بود،بازم ثابت کرد که همیشه دوستم داره.با تمام وجود فریاد زدم طوری که هیچکس صدامو نشنید: خداجون منم دوستت دارم.

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 86/04/26 و ساعت |